نگارهٔ سوم
نگارهٔ بیست و هشتم
نگارهٔ چهارم
نگارهٔ پانزدهم
نگارهٔ سی و یکم
* بهانه

تازه دانسته‌ام
دلم باز چرا
بی‌قرار تو بود؛
تأثیر عطر اردیبهشت، کم نیست.

* پیشواز
* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* صفحهٔ ۷۹

هر وقت دیدی برده‌اندت بالا و دارند بادت می‌کنند، بدان که روزگار از دست آویزان‌ت کرده است به قناره که پوست‌ت را بکند…

* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵
* صفحهٔ ۲۰۸




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۱م, شهریور ۱۳۹۰، تعداد بازدیدها: 299 نفر

    معمولا وقتی می‌خواهند از لهجهٔ شیرازی حرف بزنند، مثال می‌آورند از «فلکهٔ گازو» که همین هم فَلَکه‌اش باید بشود فِلْکه؛ یا نهایتاً اسم از «کاکا» می‌آورند که این جنوبی است و شیرازی‌اش می‌شود «کاکو»، و گه‌گاه که همراه می‌شود با «جون» یا «جونی» واو آخرش هم بفهمی نفهمی حذف می‌شود و می‌شود: «کاکْ‌جونی». البته لفظ معادل دیگرش که صمیمی‌تر هم هست، «داچّی» (Daatchi) است که تقریباً هم‌معنای «داداشی» است.

    ولی نشنیده‌ام تا به حال وقتی صحبت از لهجهٔ شهر بهارنارنج و لیمو و حافظ می‌شود، کسی اسم از «عزیزی» ببرد. شیرازی‌ها، تا همین دم‌دمای نسل خودمان، خیلی‌شان به خواهر، به جای آبجی که ترکیب «آغا» و «باجی»ِ ترکی است، می‌گفته‌اند «عزیزی». با این‌که الان خیلی معمول نیست، ولی حس قشنگی دارد. ترکیب عزیز با آن یای آخرش که نمی‌دانم یای تصغیر فارسی است یا یای نسبت یا ضمیر ملکیت عربی که آن را تبدیل به عزیزم می‌کند، ترکیب قشنگی است. خصوصاً وقتی که این دو «ز» در هم ادغام می‌شود و «عزّی» را می‌سازد.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (5 رأی، میانگین: 2.40 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی
    برچسب ها: ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۱م, اردیبهشت ۱۳۹۰، تعداد بازدیدها: 273 نفر

    حافظیه، شیراز- مهر ۸۹

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (1 رأی، میانگین: 5.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: نگاره
    برچسب ها: , , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۴م, اردیبهشت ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 125 نفر

    .
    پایت را که از قم می‌گذاری بیرون، انگار آمده‌ای توی یک دنیای دیگر. یک دنیای رنگارنگ، با آدم‌های جورواجور. توی قم آدم‌ها زیاد به هم شبیه‌اند؛ با رنگ‌هایی که اغلب یا سفید است و یا سیاه. به خاطر همین هم به محض اینکه پایت را از قم بیرون می‌گذاری، یاد شهر فرنگ برنامه‌های کودک قدیمی می‌افتی: «شهر فرنگه… از همه رنگه…».

    امروز وقتی توی خیابان‌های شیراز قدم می‌زدم، مثل مریخی‌های زمین‌ندیده‌ای شده بودم که سفینه‌شان به خاطر یک نقص فنی افتاده وسط این کره و هاج و واج به موجودات دو چشم و دو گوش زمینی و رخت‌ولباس‌های پشت شیشه‌هایشان نگاه می‌کنند.

    بعد به عنوان یک مریخی زمین‌ندیده، به این فکر کردم که اگر قرار باشد تصمیم‌گیرندگان فرهنگی و مذهبی کشور، قم‌نشینان باشند، چقدر حواسشان به آدم‌های رنگارنگ غیرقمی هست و چقدر برنامه‌هایشان، متناسب با روحیات آن‌ها خواهند بود؟

    شاید با قم‌نشینی، شناخت نیاز آدم‌های شهر فرنگ و شیوه‌ی عمل و مفاد تزریقی(!) به آن‌ها، کمی مشکل بشود. اگر این تصمیم‌گیرنده‌ها نخواهند زیرسبیلی همه چیز را رد کنند و سر و ته قضیه را به هم بیاورند، کارشان سخت می‌شود؛ یا باید آدم‌های رنگارنگ را توی ذهنشان مجسم کنند و بر اساس همین تجسم، با حدس و گمان و براساس شنیده‌ها و تجربه‌ها برنامه‌ریزی کنند، یا اینکه مدتی در بین همان‌ها زندگی کنند.

    در هر حال، نگاه کردن به زمین از دید یک مریخی تازه‌وارد، تجربه‌ی بدی نیست؛ می‌توانید امتحانش کنید.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (1 رأی، میانگین: 1.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: خیزش ِ نرم٬من و تو و زندگی
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۹م, خرداد ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 108 نفر
    چند دقیقه‌ای کنار خیابان پارک می‌کنند برای خرید. توی ماشین می‌مانم. دستم را تکیه می‌دهم به لبه‌ی شیشه‌ای که تا آخر پایین کشیده شده است و بی‌هدف به بیرون زل می‌زنم. چشمم می‌افتد به آسمان و جذب ستاره‌ها می‌شوم. یادم می‌افتد به ده، پانزده‌سال پیش -یا بیش‌تر- که وقتی برای یکی دو هفته می‌آمدیم شیراز، یکی از دل‌خوشی‌های‌مان این بود که شب‌ها توی حیاط بخوابیم!

    عصرها حیاط خانه‌ی مادربزرگ را آب و جارو می‌کردیم که تا شب، زمین خوب خنک شده باشد. شب که می‌شد رختخواب‌ها را یکی‌یکی و به ردیف، پهن می‌کردیم روی زمین و به پشت می‌خوابیدیم و زل می‌زدیم به آسمان. ستاره‌های کوچک و بزرگ را می‌پاییدیم و در همان عالم بچگی‌مان، سعی می‌کردیم دب اکبر و اصغر و خوشه‌ی پروین و هر چیز دیگری که اسمش را شنیده‌ بودیم پیدا کنیم. یادم می‌آید که حتی کهکشان راه شیری را هم پیدا کرده بودیم!
    خیلی وقت‌ها یک شیء نورانی چشمک‌زن می‌دیدیم که حرکت می‌کند؛ بعد می‌‌فهمیدیم هواپیما است و گاهی برای سرنشینانش دستی تکان می‌دادیم و تا آن‌جا که می‌شد با چشم دنبالش می‌کردیم.

    حالا با این ساختمان‌های تو در تو و بلند -که ارتفاعشان حداقل دو سه طبقه است- کم‌تر چشم‌مان به آسمان می‌افتد؛ هرچند آسمان شب همچنان جذابیتش را حفظ کرده است.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: نوستالژی
    برچسب ها: , , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۷م, اردیبهشت ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 163 نفر

    قضیه‌ی انفجار در کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز که رخ داد و عکس‌العمل‌های مختلف سایت‌های تحلیلی و خبری را دیدم؛ تازه فهمیدم که چقدر [بعضی] سایت‌های خبری کشکی کار می‌کنند و خاله‌زنکی اخبار را منتشر می‌کنند!
    هنوز ساعتی از انفجار نگذشته که اظهار نظرها و تحلیل‌ها شروع می‌شود؛ آن هم از طرف کسانی که کیلومترها تا محل حادثه فاصله دارند. از عامل انفجار و وزن و اندازه‌ی آن گرفته تا نحوه و زمان و مکان جاسازی! جالب این‌جاست که روی همه چیز هم نظر کارشناسی داده می‌شود: عامل انفجار، موضوع سخنرانی جلسات هفتگی، تعداد مستمعین، نمایش‌گاه ادوات نظامی و انبار مهمات و مین و نفربر و تانک و توپ!!!

    و گاهی خبرها با اختلاف چند دقیقه تغییر می‌کنند. انگار که کار یک خبرگزاری این است که برای خالی نبودن عریضه و عقب نماندن از قافله‌ی سایر خبرگزاری‌ها، هِی خبر بریزد روی سایتش. راست یا دروغش هم زیاد مهم نیست؛ حقایق خودش بعدا مشخص می‌شود! و از کارشناس و غیرکارشناس، از مسئول و مردم، از شاهد عینی و غیرعینی و خلاصه از هر شخصیت ملی(!) نقل خبر کنند، تا خدایی نکرده به حوزه‌ی دموکراسی ملت، تجاوز نکرده باشند و حق رأی و نظر همه محفوظ مانده باشد. هر کجا هم که خودشان حرف‌شان می‌آید، مطلب را
    از قول یک مقام آگاه نقل می‌کنند و عمدا مجهولش می‌گذارند تا آدم بیش‌تر باورش شود که آن پُشت‌ها یک خبرهایی است. از آن دست خبرهایی که نباید هیچ‌گاه فاش شوند اما یکی که مقام آگاه است و خواسته نامش فاش نشود، آن را فاش می‌کند!

    فقط کافی است که این میان شانس به یکی از این خبرگزاری‌ها رو کند و یکی از خوانندگان خبرش، نظری طولانی و جذاب بگذارد و خودش را از شاهدین واقعه بنامد و اسم و فامیلی هم ذیل مطلبش درج کند؛ آن‌وقت است که آن خبرگزاری به خاطر آن نظر، عروسی بگیرد و خوشحال باشد که تیتر خبر بعدی و بلکه اصل خبر را مفت و مجانی به‌دست آورده و دارد یک خبر داغ را با منبعی موثق از واقعه منتشر می‌کند. منبع هم موثق است دیگر؛ خودش گفته شاهد انفجار بوده، و اصل احترام به خواننده ایجاب می‌کند که به این ادعا شک نکنند، وگرنه اگر بخواهند نسبت به هر ادعایی مشکوک باشند کلا باید در خبرگزاری را تخته کنند! جامعه‌ی بدون خبرگزاری هم که مثل مزرعه‌ی بدون ملخ… ببخشید، بدون کود است!

    سایت‌های تحلیلی خبری هم که ماشاءالله ترکانده‌اند با این همه تحلیلی که از خبر می‌کنند. یک آدم نابلد غیرکارشناس -که احتمالا کله‌اش هم کمی داغ است- به فکر می‌افتد با چند تا عکس و چهار خط مطلب، بعضی از ادعاهای مضحک برخی مسئولین و اشخاص حقیقی و حقوقی را رد کند و کمی آن مقامات آگاه آن‌ور مرزهای شهر را توجیه کند تا بدانند این نمایش‌گاه نظامی که می‌گویند چه نمایش‌گاه عظیمی است و عجب تجهیزات سنگینی در آن به نمایش‌ گذاشته شده است!(+) سایت‌های خبری و تحلیلی هم -که بعضا حتی نمی‌دانند که بمب‌گذاری را با “ذ” می‌نویسند، نه با “ز”- درنگ نمی‌کنند و مطلب را می‌چاپانند(!) در سایت‌شان، عینا و بدون هیچ نقد و تحلیلی!

    اصلش آدم می‌ماند توی کار این‌ها! این از این خبرگزاری‌های ازهرچمن‌گلی و آن هم از صداوسیمای محافظه‌کار و سانسورگر که حتی پیغام تسلیت مقام معظم رهبری را هم فیلتر می‌کند.

    دو تا آدم باهوش و کنج‌کاو هم ندارند این خبرگزاری‌ها، که اهل تحقیق و جست‌جوی حقیقت و پوآرو بازی باشد و با اکتشافاتش مسئولین را مجبور به گفتن حقایق کند و با دلایل و مدارکش بی‌اساسی ادعاهای مصلحت‌اندیشانه‌‌شان را رو کند؛ که اگر داشتند حالا خبرگزاری‌های ما خودشان خبرساز بودند نه کپی کننده‌ی هر حرف بی‌اساسی و اگر داشتند آگاهی ملت‌مان بسی بیش‌تر از این‌ها بود و سانسورهای مصلحتی مسئولان‌مان هم کم‌تر می‌شد. خبرگزاری‌ها به‌جای این‌که از زیر زبان کارشناس و وزیر و رئیس‌جمهور و همه، واقعیت را بیرون بکشند، شده‌اند بلندگوی طوطی‌صفت آن‌ها. کاری که از عهده‌ی یک بچه‌ی دو ساله‌ی تازه به حرف آمده هم برمی‌آید!

    البته خبرگزاری‌های‌مان در گرفتن سوتی این و آن و منتشر کردنش و سوء برداشت از حرف‌ها و بعد هم به جان هم انداختن چند نفر و درنهایت انتشار نامه‌ی اعتراضی این یکی بر علیه آن یکی و درج پاسخ نامه‌ی اعتراضی دومی به اولی بسیار زحمت می‌کشند و حسابی خبره‌اند!


    از شما چه پنهان اخیرا به فکر ایجاد یک سایت خبری افتاده‌ام؛ آن هم از نوع تحیلی‌اش! اصولا ما خانم‌ها در اداره‌ی این نوع سایت‌های خاله‌زنکی به خاطر خصوصیات خاله‌زنکانه‌ای که دارد، موفق‌تریم تا آقایان. خرجش هم فقط یک هاست و دومین مستقل است و یک اسم با مخلفات “نیوز” مثل اقدس‌نیوز! کافی است شروع کنیم؛ خبرها خودش می‌رسد.
    خدا داده سایت خبری و امکانات مدرنی چون “کپی-پیست”. دو تا نظر توپ و باحال هم گیرمان بیاید دیگر همه چیز تکمیل است. تازه، خبرنگار افتخاری هم می‌پذیریم!

    ***

    کلا در جریان این واقعه، چند چیز دست‌گیرمان شد:

    - به قول بابابزرگ وبلاگستان، در این جریان، میزان قدرت رسانه و تأثیرگذاری یک وبلاگ شخصی را فهمیدم…

    - و دیدم آدم‌های مدبری را که وقتی با احساسات درگیر این قضیه شدند با همه‌ی درایت و زیرکی که ازشان سراغ داشتم، بعضی حرف‌ها و کارهای‌شان عجولانه بود و قدرت تصمیم‌گیری و دقت قبلی‌شان دچار ضعف شد.

    - و دیدم جو زدگی بعضی از دوستان را که خیال می‌کردند دیگر کانون خیلی مهم شده و در دیدار دانش‌جویی با آقا، منتظر اشاره‌ی رهبر معظم به این حادثه و بلکه قرائت سخنرانی در این زمینه بودند! و بعد هم شاکی شدند از سکوت آقا در این رابطه…

    - و بعضی تناقض‌گویی‌ها… که به‌تر است بگذریم!

    خدا را شکر که دارد کم‌کم حقایق روشن می‌شود! امیدوارم انگیزه‌ی عاملین از این جنایت هم مشخص بشود و چگونگی این واقعه و پاسخ سایر سوالات هم روشن گردد.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...