هفت سال است که عاشق است. عاشق همکارش. هفت سال است که پسر به بهانههای مختلف تن به ازدواج با او نداده است. دیروز میخواسته برود خارج و حالا آمادگی پذیرش مسئولیت همسری را ندارد!
هفت سال است که با همه جنگیده است. با پدر و مادرش. با تکتک دوستان و آدمهای دور و برش.
یک تکه ماه است. خُلقاً و خَلقاً. اگر بگویم از آن دخترهایی است که هر روز یک خواستگار دارد، زیاد گزاف نگفتهام.
تا همین چند سال پیش، بعد از تماس هر خواستگار، برنامهای بود توی خانهشان؛ از خانواده اصرار و از او انکار و التماس. آنقدر که یک مدت همهی فکر و ذکرش پسانداز کردن بود و اجارهی یک آپارتمان مجردی.
تا اینکه یک روز، همین چند سال پیش، جلوی مادرش زانو زد و اشک ریخت و التماس کرد که یک سال اسم خواستگار نیاورند. یک سال بیخیال ازدواجش بشوند. یک سال دست از سرش بردارند.
دوستش داشت. دارد. معلوم بود به خاطر این عشق پی همه چیز را به تنش مالیده است. کوتاه نیامد. هیچ وقت از پسر نخواست زودتر تکلیفش را روشن کند. نمیخواست خودش را تحمیل کرده باشد. به پسر هم حق میداد. میدهد. دلیل پسر برایش قابل قبول است.
حالا یکی دو سالی است که خانوادهاش بالاجبار پذیرفتهاند که پسر، داماد بالقوهشان است! به خاطر دخترشان، کوتاه آمدهاند. پسر را همسر آیندهی او فرض میکنند. آن دو را مال هم میدانند. حالا دیگر با هم و جدا از هم زندگی میکنند.
مدت زیادی است که دیگر ناامیدش نمیکنم. نصیحیتش نمیکنم. از آینده نمیترسانمش. حتی از خودخواهی پسر نمیگویم. فقط دعا میکنم زندگیاش را به باد نداده باشد. دعا میکنم دستش توی این حنای چند ساله نماند…


(3 رأی، میانگین: 4.00 امتیاز از 5)