نگارهٔ چهارم
نگارهٔ بیست و نهم
نگارهٔ سی و نهم
نگارهٔ دهم
نگارهٔ نهم
* بخر مرا!

برای مؤمن شدن به تو
معجزه نمی‌خواهم؛
دستی دراز کن!

* دار
* همین گونه خوب است
* نرمی
* صفحهٔ ۳۵۲

عفو و گذشت کنید؛
مگر دوست ندارید که خداوند گناهان شما را ببخشد؟!

.
وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا، أَلَا تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ؟ (نور: 22)

مشخصات کتاب:
* صفحهٔ ۲۵
* صفحهٔ ۲۰
* صفحهٔ ۲۳۳




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۷م, تیر ۱۳۹۰، تعداد بازدیدها: 254 نفر

    برای دیدن تصویر پانوراما از مسجدالحرام، روی عکس زیر کلیک کنید.

    مسجدالحرام - مرداد ۸۹ (کلیک کنید)

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: نگاره
    برچسب ها: , , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۷م, خرداد ۱۳۹۰، تعداد بازدیدها: 253 نفر

    یادت هست مهربانی‌ات را
    بدرقهٔ راهم کردی و گفتی
    پاره‌های دلت را
    واسطهٔ آغوشش کنم
    تا محبت پدرانه‌اش
    را نثارت کند؟

    حال… مهر پدری‌اش را دیدی؟
    دیدی چقدر زود برایت آغوش گشود؟

    .

    زیارتت قبول؛ سامی‌دخت عزیزم.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۳۱م, مرداد ۱۳۸۹، تعداد بازدیدها: 614 نفر

    از پشت دیوارهای بلند مسجد، چیزی معلوم نبود؛ دیوار مسعی. تا صبح یکی دو ساعت مانده بود. چند ساعتی بود محرم شده بودیم. سفیدپوش. یک‌دست.

    دستم در دست مادر بود. پابه‌پای همسفرهامان، از پله‌های ورودی مسجد پایین رفتیم. جایی بین مسیر صفا و مروه. پاها را از کفش برهنه کردیم. اِنّکَ بِِالْوادِ الْمُقدّس طُوی. دوباره دست هم را گرفتیم.

    سرهامان پایین بود. اضطرابم با هر قدم بیشتر می‌شد. قلبم تندتر می‌زد و دست مادر را بیشتر می‌فشردم.

    دائما خطاهایم از ذهنم می‌گذشت و به ارتباط نامربوط میان من و این قبله می‌اندیشیدم. من؟ اینجا؟ آخر من…

    از پله‌ها بالا رفتیم. سرها همچنان پایین. فضا روشن شد. می‌دانستم الان باید فضای مطاف روبروی‌مان باشد. جرئت سربلند کردن نبود. اضطرابم بغض کرده بود حالا. آرام‌آرام جلو می‌رفتیم و من، دست مادر را بیشتر می‌فشردم.

    سرها پایین بود و دل‌ها به نجوا… ایستادیم. قلبم با شتاب می‌تپید.

    «حالا سرتونُ بلند کنید و بعد سجدهٔ شکر کنید…»

    سرم بلند شد و چشمانم منور. ناباورانه درب کعبه را می‌نگریستم. نیاز به یادآوریِ بجا آوردنِ سجدهٔ شکر نبود. خودبه‌خود به سجده می‌افتادی.

    سر به سجده گذاشتم. درست رو به کعبه. همان قبله‌ای که همیشه فقط ردش را می‌گرفتیم. که فقط جهتش را می‌دانستیم. رو به اولین معبد زمین. إنّ أوّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنّاس…

    دستانم را رها کردم. بغضم را هم. ألحمدُاللهِ الّذی هَدانا لِهذا وَ -حقا که- ما کُنّا لِنَهْتَدیَ لَوْلا أنْ هَدانَا الله…

    زودتر از بقیه سربلند کردم. به تماشای مولِد علی (ع). به دعا. همان سه دعای اولی که مستجاب است؛ اللهم عجل لولیک الفرج واجعلنا من اعوانه و انصاره…

    .

    - سوغات من از این سفر، بعد از دعا و نیابت زیارت، تصاویر مدینه و مکه است. تقدیم به شما! سخت بود میان هزار و اندی عکس، انتخاب کردن. عکس‌ها را در سایز کوچک قرار داده‌ام که سریع‌تر لود شوند. تقریبا از هر جایی که رفته‌ایم، عکس‌هایی گذاشته‌ام. تا حدودی به ترتیب روی‌دادشان و توضیحی مختصر برای هر عکس.
    - حدود ده روز وبلاگم مشکل فنی داشت که به خاطر عدم دسترسی درست و حسابی به اینترنت در طول سفر، تعمیرش به تعویق افتاد. از دوستانی که این مدت مراجعه کردند و به در بسته خوردند، عذرخواهی می‌کنم.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (5 رأی، میانگین: 5.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: روح زندگی٬من و تو و زندگی
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۶م, مرداد ۱۳۸۹، تعداد بازدیدها: 480 نفر


    برای من که همیشه یک جور غریبی آهنگ گفتن این کلمات مثل رؤیا بود و برق می‌زد و جادو می‌کرد؛ این روزها خود خوشبختی است که چادر سفید سر می‌کنم و دور خودم می‌چرخم و زمزمه می‌کنم:

    لبیک، اللهم لبیک …(+)

    آدم از کار خدا سر در نمی‌آورد؛ ولی دو روز پیش به سرم زد شاید… شاید این همان «یهدین»ِ آن هجرت باشد.

    رفقا! دعا کنید لایق باشم. نائب الزیاره خواهم بود انشالله. نامهربانی‌هایم را ببخشید…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (5 رأی، میانگین: 4.20 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: روح زندگی
    برچسب ها: ,