نگارهٔ سیزدهم
نگارهٔ سی و هشتم
نگارهٔ پنجاه و نهم
نگارهٔ چهل و هفتم
نگارهٔ پنجاه و پنجم
* بهانه

تازه دانسته‌ام
دلم باز چرا
بی‌قرار تو بود؛
تأثیر عطر اردیبهشت، کم نیست.

* پیشواز
* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* صفحهٔ ۷۹

هر وقت دیدی برده‌اندت بالا و دارند بادت می‌کنند، بدان که روزگار از دست آویزان‌ت کرده است به قناره که پوست‌ت را بکند…

* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵
* صفحهٔ ۲۰۸




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۷م, فروردین ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 223 نفر

    .
    زیاد طول نمی‌کشد که بچه‌هایی که هر کدام از یک نقطه‌ی کشور، یک جا جمع شده‌اند، بشوند «دوست» و با هم قاطی شوند. خیلی زود درس و خوراک و خنده و گریه‌شان یک جورهایی به هم گره می‌خورد و دوری از خانواده را در کنار هم کم‌رنگ می‌کنند.

    با این حال، وقت‌هایی پیش می‌آید که همه‌ی خنده‌ها و صداها، یک دفعه خاموش می‌شود و هر کس توی خودش فرو می‌رود. بعد می‌بینی با اینکه همه دور یک سفره‌ی غذا نشسته‌اند و دارند با هم ناهار می‌خورند، یک کلمه حرف بین‌شان رد و بدل نمی‌شود. همه در کنار هم‌اند و همه تنها هستند. و تو خوب می‌دانی که به چه چیز فکر می‌کنند…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی
    برچسب ها: , , , , ,