دارم به این فکر میکنم که هفتهٔ دیگر، چه چیزی را به عنوان مقدمهٔ بحثهایم باید بگویم. یک جور چرکنویس ِ ذهنی ِ سخنرانی. البته قرار نیست سخنرانی داشته باشم. مثلا میگویم.
ذهنم میرود سمت سادهترین و مفیدترین چیزها. همین زندگی خودمان. مثلا من خیلی دوست دارم بدانم فلان خانم ِ دوستداشتنی که این همه اهل مطالعه و فعالیتهای فرهنگی است، چطور بین کارهای خانه و رسیدگی به فرزندان و شوهرش، و بقیه کارهای خارج از خانه هماهنگی ایجاد میکند که نه سیخ میسوزد، نه کباب.
یا آن خانم ِ دوستداشتنی دیگر، توی جلسات کاری و فرهنگیاش، دختر نوجوانش را با خودش میبرد یا این جلسات را برایش سنگین و خسته کننده میداند. اگر میبرد، اجازهٔ اظهار نظر و شرکت در بحث بهاش میدهد، یا دخترش بعد از این همه مدت، دیگر میداند که اینجور جاها باید شنونده باشد. شرکتش توی این جلسات بهتر است و بیشتر رشدش میدهد، یا شرکت نکردنش. حرف زدنش بهاش احساس شخصیت و اعتماد به نفس میدهد، یا حرف نزدنش.
دارم روی میزم را مرتب میکنم و به این فکر میافتم که کاش همهٔ این خانمها، وبلاگهایی داشتند که از همین چیزهای روزمره و به ظاهر کوچک مینوشتند. برای ماها. برای همهٔ زنها و دخترهای دیگر.
دارم توی چرکنویس ِ ذهنی ِ سخنرانیام، مینویسم که اصلا باید بهشان بگویم که داشتن ِ یک وبلاگِ مفید ِ بانوان، به این نیست که فلان نظریهٔ فمینیستی را بنویسی و آن را نقد کنی. این جور نوشتهها، اگر بین افراد اهل مطالعه و محقق خواننده داشته باشد، طرفدار عمومی ندارد. و این یعنی که به هدفت از ایجاد این وبلاگ نرسیدهای. یعنی که خوانندهای نداری که حرفهایت را بشنود.
دارم روی یک برگه، یادداشت میکنم که داشتن ِ یک وبلاگِ مفید ِ بانوان، اصلا چیز خارقالعادهای نیست. شکستن شاخ گاو هم نیست. نوشتن از همین تجربیات خوب و اثربخش ِ روزمره است.
دارم اینها را برای مادرم میگویم و گِله میکنم که چرا وبلاگشان را بعد از دو سه پست، رها کردند. بهشان میگویم که ما دخترهای جوان، چقدر احتیاج داریم به خواندن این تجربههای شما. اینها را قبل از غرق شدن در زندگی میخواهیم، قبل از روبرو شدن با مشکلات؛ تا بعد از افتادن توی مخمصهها به «چه کنم، چه کنم» نیفتیم.
دارم برای مادر، مثال همان خانمهای دوستداشتنی را میزنم و مثال دوستِ دوستداشتنیام را که چقدر به دقت و ظرافت، ساعاتش را صرف رسیدگی به پسربچهٔ یکسالهاش میکند و چقدر این کار برایش جدی است و چقدر خلاقیت و حوصله به خرج میدهد. و باز میگویم که ما چقدر نیازمند شنیدن این تجربههائیم و چقدر این روایتهای ساده، جذاب و شنیدنی است.
دارم پشت تلفن همینها را برای دوستِ دوستداشتنیام میگویم. و اینکه اصلا این یک وظیفه است. برایش مثال مادرستان را میزنم [پس چرا قالبش این جوری شده؟] و اینکه به جای سر و کله زدن با این همه تئوری زنان، باید نمونههای عملی را نشان داد. نمونههای عملی ِ نکتههای تربیتی، اخلاقی، اعتقادی را. و او سر ذوق میآید و میگوید که بارها به این تصمیم فکر کرده و حتی از صبحانههایی که برای پسربچهٔ یکسالهاش درست کرده، عکس هم گرفته، اما این روزها دستش به قلم نمیرود. دارم بهاش میگویم که چارهٔ کارش خواندن چند تا وبلاگ توی همین سبک است و خواندن رمان. شارژ شده است و میگوید که به زودی یک اسم خوب پیدا میکند و وبلاگش را راه میاندازد.
دارم در دفترچهٔ یادداشت ذهنم مینویسم که یادم باشد از آن خانمهای دوستداشتنی هم خواهش کنم برایمان بنویسند.
دارم به این فکر میکنم که اگر اینها را توی وبلاگم بنویسم، چه تصویری کنارش بگذارم بیشتر به موضوع میخورد؟ فکر کنم این تصویر خوب باشد؛ نه؟
برچسب ها: , آنتی فمینیست, زن, فمینیست, وبلاگنویسی

