نگارهٔ نوزدهم
نگارهٔ سی و یکم
نگارهٔ بیست و پنجم
نگارهٔ دهم
نگارهٔ چهل و یکم
* بهانه

تازه دانسته‌ام
دلم باز چرا
بی‌قرار تو بود؛
تأثیر عطر اردیبهشت، کم نیست.

* پیشواز
* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* صفحهٔ ۷۹

هر وقت دیدی برده‌اندت بالا و دارند بادت می‌کنند، بدان که روزگار از دست آویزان‌ت کرده است به قناره که پوست‌ت را بکند…

* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵
* صفحهٔ ۲۰۸




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۶م, خرداد ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 455 نفر

    .
    گاهی که توی دنیای سیاست، سرک می‌کشم، تا مدتی همه‌ی ذهنم درگیر است که چطوری است که همه‌ی سیاسیون خود را مسلمان، وطن‌پرست، دلسوز نظام و خیرخواه می‌دانند و همه‌شان هم دم از خط امام می‌زنند و همه‌شان هم دلشان به حال ملت می‌سوزد و همه‌شان هم دوست ندارند زیر بار استکبار و استعمار بروند و خلاصه، همه‌شان خیلی آدم‌های خوبی‌اند(!) ولی همیشه هم یک جورهایی با هم گلاویزند؟!

    بعد می‌ترسم از نقاب‌هایی که به صورت می‌زنند تا به اسم خیرخواهی و وظیفه و هزار کلمه‌ی قشنگ لجن‌مال شده، موقعیت خودشان را تثبیت کنند و سری توی سرهای نقاب‌دار دیگر در بیاورند. آدم گاهی می‌ماند آن شعارهای قشنگ و نگرانی‌های زیبا، از دهان یک نقاب‌دار ریاکار دارد بیرون می‌آید، یا یک مصلح دلسوز.

    بعد فکر می‌کنم چطور می‌شود آدم، سال‌ها سختی و مبارزه و شکنجه را تحمل کرده باشد و در راه عقایدش جنگیده باشد، و بعد کم‌کم به فکر سهم‌خواهی از انقلاب بیفتد و پُستی در شأن مبارزات و زحماتش طلب کند! و در این مسیر آن‌قدر پیش برود که کلاً از جاده‌ای که خودش هم توی آسفالت کردنش سهیم بوده، پرت بشود بیرون و هیچ‌وقت هم نفهمد چطور شد که این همه شیفته‌ی قدرت شد.

    بعد به تاریخ فکر می‌کنم. به یک قرن بعد که دیگر این آدم‌ها رفته‌اند و چهره‌های بی‌نقابشان توی کتاب‌های تاریخ چاپ شده است و مسیر راست و مستقیم بی‌نقاب‌ها و جاده‌ی کج و معوج تغییر مسیر داده‌ها روی نقشه‌ی تاریخ درج شده است…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (4 رأی، میانگین: 2.75 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: بازیِ بزرگان٬کمی نقادی
    برچسب ها: , , , ,