
یک زمانی کارمان شده بود جلسه گرفتن. اگر بچهها بودند، یک جلسهی چند نفری؛ اگر نبودند، خودمان دو تایی تشکیل جلسه میدادیم. فرقی هم نمیکرد که جلسه را توی دفتر کارمان تشکیل بدهیم یا توی مسیر راهپیمایی روز قدس یا حتی پای تلفن. همیشه حرفها از یک جایی که خودمان میدانستیم شروع میشد و به یک جایی که نمیدانستیم ختم میشد.
خروجی جلسهها هم به جای یک طومار چند متری مکتوب، اثری بود که توی شکل گرفتن یا تغییر روند فکریمان میگذاشت. اصلا همین که یک مدت ذهنمان به چیز مهمی مشغول میشد، خودش یک جور خروجی بود.
دیشب که بعد از چند ماه، با چند تا از بچهها دور هم جمع شدیم، شیرینی نشاط فکری سابق را دوباره تجربه کردم. مینشینیم دور هم و دغدغههای ریز و درشت ذهن را میریزیم وسط. یک کمی زیر و رویشان میکنیم و دانستههای جدیدمان را بهشان اضافه میکنیم. بعد مهمترها را بزرگ میکنیم و میگذاریم وسط و بقیه را کنارش میچینیم. آخرش هر کسی به سهم خودش چیزی برمیدارد؛ یا خط فکری جدیدی پیدا میکند و یا خط فکریاش ضخیمتر و روشنتر میشود. چاییمان را میخوریم و با ذهنی دیفرگ شده، هر چند پرکارتر و مشغولتر، برمیگردیم خانه.
.
از حرم که بیرون آمد، نشست روی سکوی ایوان آینه. درست روبروی دری که به ضریح باز میشد. انگار او هم دلش نمیآمد این هوا را از دست بدهد. هوای ملسی که باران بهاری ساخته بود و ایوان آینه و آرامش حرم…
توی حال خودش بود که یکی از خدام مسن حرم، ازش خواست آنجا ننشیند: «بیا پایین بشین. زشته، اون همه مرد اون طرف (پشت سرت) هستن.»
و من در پی زشتیای بودم که خادمهی پیر ازش حرف میزد و به لذتی فکر میکردم که از این زن دریغ شده بود.

