نگارهٔ چهل و نهم
نگارهٔ بیست و دوم
نگارهٔ سی و هفتم
نگارهٔ سی و نهم
نگارهٔ پنجاه و نهم
* بهانه

تازه دانسته‌ام
دلم باز چرا
بی‌قرار تو بود؛
تأثیر عطر اردیبهشت، کم نیست.

* پیشواز
* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* صفحهٔ ۷۹

هر وقت دیدی برده‌اندت بالا و دارند بادت می‌کنند، بدان که روزگار از دست آویزان‌ت کرده است به قناره که پوست‌ت را بکند…

* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵
* صفحهٔ ۲۰۸




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲م, خرداد ۱۳۹۰، تعداد بازدیدها: 382 نفر

    تاریخ را
    مردان،
    با هیاهو
    می‌نویسند؛

    زنان،
    بی‌صدا
    می‌سازند.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (2 رأی، میانگین: 5.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه
    برچسب ها: ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۷م, شهریور ۱۳۸۹، تعداد بازدیدها: 230 نفر

    بعضی آدم‌های مهربان، با همهٔ مهربانی‌شان پایهٔ مشورت و سنگ صبور خوبی در بعضی از مشکلات نیستند. آدم‌های مهربانی که کم‌حوصله‌اند و دوست دارند تو زودتر خودت را از مخمصه‌ای که توش گرفتار شده‌ای بکشی بیرون. دلشان نمی‌آید صبر کنند و هر روز شاهد زجرکشیدنت باشند و قدم‌های ریز ریزت را ببینند. می‌خواهند ببینند که چطور یک‌باره از زمین پا شُدی و شاد و شنگول و بی‌عار از اتفاقات، داری به آینده می‌روی.

    این‌ها گاهی بدترین آدم‌های درد دل و مشورت‌اند. آدم‌هایی که نمی‌گذارند توی خودت باشی و با درد خودت دست و پنجه نرم کنی، خودت را پیدا کنی و کم‌کم دست به زانو بگیری و بلند شوی. آدم‌هایی که به‌ات مهلت نمی‌دهند دل بکنی یا فراموش کنی.

    آدم‌هایی که وقتی می‌گویی «نمی‌تونم»، از سر مهربانی، با تحکّم به‌ات می‌گویند «یعنی چی که نمی‌تونم؟ زیادی گنده‌ش کردی. بچه شدی؟ جمع کن این مسخره‌بازی‌ها رو». وقتی می‌گویی «دلتنگش شده‌م» چین به پیشانی می‌اندازند و می‌گویند «باز شروع کردی؟ تمومش کن دیگه». وقتی می‌گویی «نمی‌تونم فراموش کنم» می‌گویند «بهش که فکر نکنی یادت می‌ره». وقتی می‌گویی «زمان لازمه»، می‌گوند «هر چی بیشتر به دلت رو بدی بدتره». وقتی می‌گویی «هیشکی مث اون نمی‌شه»، به‌ات می‌خندند و می‌گویند «دیوونه شدی؟ مگه اون چی داشت؟ فلان چیز داشت که نداشت، فلان طور بود که نبود…». نه که حوصله‌ات را نداشته باشندها؛ نه! پشت همهٔ این جواب‌ها بغض و دلسوزی و نگرانی‌شان را قایم کرده‌اند.

    مهربانی و کم‌طاقتی‌شان یک‌جوری تحکم‌آمیز است که هر روز ناخواسته فاصله‌ات را ازشان بیشتر می‌کنی. فکر می‌کنی درکت نمی‌کنند. نمی‌توانند دردت را بفهمند. خودت نیستی دیگر. برای اینکه دست از سرت بردارند، برای‌شان نقش بازی می‌کنی. غم‌هایت را بیشتر توی دلت می‌ریزی. کمتر حرف می‌زنی. بیشتر توی خودت می‌روی. بیشتر درد می‌کشی. کمتر توصیه‌هاشان را جذب می‌کنی. بیشتر به «او»ی خودت فکر می‌کنی. بیشتر باش گره می‌خوری. بیشتر می‌سوزی… این آدم‌های مهربان، زود از پا می‌اندازندت.

    یک آدم‌های مهربان و سنگ صبور دیگری هم هستند که به جای اینکه دور بایستند و ازت بخواهند بلند شوی، دستت را می‌گیرند، آرام بلندت می‌کنند و خاک لباست را می‌تکانند. به جای اینکه روبرویت بنشینند، کنارت می‌نشینند. همراه تو می‌سوزند و درد می‌کشند و دلتنگی می‌کنند و دست به زانو می‌گیرند. سینه‌شان همیشه آمادهٔ جا دادن تو و غمت است. دست‌نوازش‌شان همیشه روی سرت است. حواسشان به‌ات هست، ولی سؤال‌پیچت نمی‌کنند. اجازه می‌دهند آن وقت‌هایی که نیاز داری، توی خودت باشی. می‌فهمند داری درد می‌کشی. می‌فهمند داری به خودت فشار می‌آوری که بلند شوی. به‌ات مهلت می‌دهند. آرام‌آرام از جا بلندت می‌کنند. این‌ها آدم‌هایی‌اند که می‌توانی به‌شان تکیه کنی…
    دوست دارم مثل مادرم باشم.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (5 رأی، میانگین: 4.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی
    برچسب ها: , , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۳م, دی ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 38 نفر
    سخت است میزبان کسی بشوی که عمری مهمانش بوده‌ای…
    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (1 رأی، میانگین: 5.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۱م, آذر ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 433 نفر

    قبلش این را بگویم که این گفته‌ها حکم کلی نیست و قطعا استثنائاتی دارد که اتفاقا استثنائاتش هم کم نیستند.

    الان که دارم از نزدیک زندگی خوابگاهی را تجربه می‌کنم، تا حدودی می‌توانم علت بعضی کم‌کاری‌ها و بی‌علاقگی‌ها را در زندگی دختران تحصیل‌کرده بدانم. زندگی خوابگاهی و دانشجویی و زمان کمی که بچه‌ها برای درس خواندن دارند، همه چیز آن‌ها را جمع‌وجور و خلاصه و ساندویچی کرده است؛ ازجمله حوصله‌ی خانه‌داری‌شان را. بسیار به‌ندرت پیش می‌آید که بچه‌ها برای هدفی غیر از رفع تکلیف و سیرکردن خودشان، غذایی بپزند. مریم که در پخت غذاهای من‌درآوردی شهره است، نهایت وقتی که برای پخت یک غذا می‌گذارد ۲۰ دقیقه است.

    اکثر بچه‌ها چهارسال دوران کارشناسی‌شان را هم در خوابگاه سپری کرده‌اند. حالا اگر دو سال کارشناسی‌ارشد را هم بهش اضافه کنیم، می‌شود شش سال زندگیِ خلاصه و ساندویچی. نمی‌دانم چند درصد از این‌ها، وقتی بعد از این شش سال، مسئولیت اداره‌ی امور داخلی یک خانه را به عهده می‌گیرند، حوصله‌ی خانه‌داری و ازجمله آشپزی‌شان سرجایش برمی‌گردد و خودشان و خانواده‌شان را از هنر دستانشان بهره‌مند می‌کنند.

    زندگی دانشجویی و بلکه در واقع پیشرفت جوامع، خیلی از اولویت‌ها را عوض کرده است. اگر با چشم خودم شاهدش نبودم، شاید باور نمی‌کردم که مادر بارداری، درس را به سلامت خود و نوزادش ترجیح بدهد. سمیه که در بدو ورود به دانشگاه باردار شده است، روزبه‌روز برافسردگی‌اش که ناشی از بارداری و دوری از خانواده است، افزوده می‌شود و تا به حال هیچ‌کدام‌مان نتوانسته‌ایم قانعش کنیم که اگر نمی‌خواهد این ترم را مرخصی بگیرد، دست‌کم به دیدن خانواده‌اش برود! تنها کاری که بعد از مدتی صحبت و رایزنی توانسته‌ایم بکنیم، این بوده که او را متقاعد کنیم اقلا ترم بعد را در خانه بماند و استراحت کند!
    شاید چند سال پیش از این، جای سؤال برای کسی نبود که در این شرایط وظیفه‌ی مادر چیست؛ اما ظاهرا سرعت تغییر اولویت‌ها بیش از آن است که تصور می‌کنیم.

    برای من، تکرار این سؤال که مگر بعد از گرفتن کارشناسی‌ارشد، چه چیز مهمی عاید انسان می‌شود که ارزش فدا کردن وقت و حوصله و شادابی و سلامت را دارد، جوابی به همراه نداشته است.

    اگر با افزایش ظرفیت دانشگاه‌ها و تنوع رشته‌های تحصیلی هر دانشگاه، امکان تحصیل برای دختران در شهر محل سکونت‌شان فراهم می‌شد، شاید کمتر شاهد این جابه‌جایی اولویت‌ها بودیم.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۶م, تیر ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 142 نفر

    شبه داستانکی به بهانه‌ی کنکور!

     

    از در که وارد می‌شوم، سلام کرده و نکرده، می‌روم توی اتاقم و در را می‌بندم. مانتو و مقنعه را کناری می‌اندازم و ولو می‌شوم روی تخت. چشم‌هایم را می‌بندم و سعی می‌کنم به هیچ چیز فکر نکنم؛ نه به کنکوری که دادم، نه به آن همه درسی که خواندم، نه به سوال‌هایی که جواب ندادم، نه به نتیجه‌ی کنکور و نه به جواب‌هایی که باید به بقیه بدهم.

    کسی آهسته در می‌زند. از صدایش می‌فهمم که مادر است. صدای قلبم را می‌شنوم. حتما آمده بپرسد: «چه خبر؟ چه‌‌کار کردی؟ کنکورت رو خوب دادی؟ سؤالا چطور بود؟ بقیه‌ی بچه‌ها چی‌کار کرده بودن؟ قبولی دیگه؟!». قلبم تندتر می‌زند. رو می‌کنم به دیوار و به پهلو می‌خوابم. چشم‌هایم را می‌بندم و پتو را می‌کشم روی سرم.

    مادر می‌آید تو و می‌نشیند کنار تختم. دستش را آرام روی بازوام می‌گذارد. منتظر رگبار سؤالاتش می‌شوم.

    با مهربانی خاص خودش می‌گوید: «خسته‌نباشی عزیزم!»

    چشم‌هایم را زیر پتو باز می‌کنم. چیزی نمی گویم.

    - پاشو این شربت رو بخور که یه خورده خستگیت در بره!

    آرام گوشه‌ی پتو را بالا می‌زنم و سرم را بیرون می‌آورم. برمی‌گردم و به چشم‌هایش خیره می‌شوم. مثل همیشه لب‌هایش می‌خندد و صورتش مهربان است. نگاهم از روی لب‌هایش سر می‌خورد روی دستش و می‌افتد به لیوان شربت. بلند می‌شوم و می‌نشینم. لیوان را می‌گیرم و آرام آرام شربت را می‌نوشم و هر از چند لحظه‌ای نگاهش می‌کنم. او هم بی‌هیچ صحبتی، نگاهش را دوخته است به من.

    شربت که تمام می‌شود، احساس می‌کنم دوست دارم جواب تک‌تک سؤالات نپرسیده‌اش را بدهم.

    - مامان!… نمی‌دونم چرا وقتی نشستم سر جلسه، این‌قدر استرس داشتم. تو کنکورای آزمایشی هیچ‌وقت این‌جوری نمی‌شدم. سوالای عمومیش خیلی سخت بود. یه دختره هم کنارم بود که وسطای جلسه شروع کرد گریه کردن. اعصاب همه‌مون رو ریخته بود به هم. تمرکزم رو کلا به هم زد. فکر کنم سؤالای زبان رو گند زدم!

    مادر لیوان را از دستم می‌گیرد و می‌گذارد روی زمین. چیزی نمی‌گوید. انگار هنوز منتظر ادامه‌ی حرف‌های من است.

    سرم را پایین می‌اندازم و با صدایی آرام، مثل بچه‌ای که قبل از تنبیه شدن، ابراز پشیمانی می‌کند و خودش را چنان مظلوم می‌گیرد که دل سنگ هم برایش آب می‌شود، می‌گویم:

    - مامان! … اگر قبول نشم چی؟!

    و بغض می‌پیچد توی گلویم و آن‌قدر فشار می‌دهد که رگ‌های خونی چشمم ملتهب می‌شوند و اشکم را درمی‌آورد!

    مادر این‌بار به حرف می‌آید. بازوهایم را در دستانش می‌گیرد و می‌گوید:

    - اولا که تو درسِت خوبه. خوب هم خونده بودی، انشاءالله قبول می‌شی. بعدش هم، به‌قدر کافی

    تلاش کردی، بقیه رو بسپار دست خدا! هر چی خدا بخواهد، همون می‌شه!

    بغض گلویم را رها می‌کند. سرم را بالا می‌آورم و به مادر نگاه می‌کنم. پیشانی‌ام را می‌بوسد. لیوان شربت را برمی‌دارد، از اتاق بیرون می‌رود و در را آهسته می‌بندد.

    چند لحظه چشمم به در می‌ماند…

    دراز می‌کشم. دیگر صدای قلبم را نمی‌شنوم. چشم‌هایم را می‌بندم و باز لبخند مادر را می‌بینم.

     

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...