مدرسه که میرفتم، درس خواندنم یک جورهایی برای خودش حساب و کتاب داشت. گاهی که چیزهایی را برای بهبود یادگیری میشنیدم، سادهترهایش را انتخاب میکردم و عملیشان میکردم.
مثلا بعد از آن روز که آقای حلّت ِ مجلهٔ موفقیت، توی مدرسهمان سخنرانی کرد، روی یک برگهٔ آچهار، با ترکیب همیشگی ِ چند رنگ از مدادرنگیهایم، برداشتم نوشتم: Do it now! و چسباندمش گوشهٔ اتاقم؛ درست روبروی در ورودی که همیشه جلوی چشمم باشد.
از آن دانشآموزانی نبودم که زیاد درس میخوانند، اما همان کم را خوب میخواندم. و بنا بر اصول علمی و روانشناسی و همین قرتیبازیها، بعد از هر ۴۵ دقیقه، یک ربع استراحت میکردم و باز برمیگشتم به اتاق.
این یک ربع زمان ِ استراحت، اغلب به دور زدن توی آشپزخانه و کنکاش ِ یخچال میگذشت و گاهی که ناامید از کنکاش برمیگشتم به گپ و گفتی یا نیمچهتلویزیونی ختم میشد.
این مدل استراحت ِ بین درس، کمکم برایم عادت شد و رفت توی خونم و رسید به جایی که همالان بعد از چند دقیقه مطالعه، یا کار کردن، باز به همان رسم قدیمی، چرخی میزنم توی آشپزخانه و کابینت مخصوص تنقلات و یخچال عزیزی که انشالله همیشه همینطور پر رونق و پر بار باشد!
تنها تفاوتی که با قبل کردهام این است که به طرز عجیب و شبههبرانگیزی، مدت کار و مطالعهام از ۴۵ دقیقه تقلیل پیدا کرده است به چیزی حدود ده بیست دقیقه. و همین مطلب، اخیرا تبدیل شده است به معضل بزرگی که خودش را بیشتر از همه در فقدان تنوع تنقلات و خوردنیها نشان میدهد.
حق بدهید که نمیشود هر بار که از اتاق بیرون میزنم، بروم سراغ لیموشیرین و انار و شربت و چیپس و کرانچی و بادام و پسته و نارنگی و انگور و شیر و چای و پس ماندهٔ غذای ظهر و شب و اینها، که توی نوبتهای قبلی ِ همان روز، اقلا یکبار به حسابشان رسیدهام.
تحقیقات اخیرم نشان داده است که این معضل، علت اصلی ِ بخشی از گردشها و کنکاشهای ناامید کنندهام در زمان استراحت بوده که خب احتمالا اثرش را در قالب سرخوردگی و افسردگی، به طور مستقیم بر کیفیتِ کاری که بعدش انجام میدهم، میگذارد.
از این معضل که چشمپوشی کنیم، این استراحتِ خوشمزه و پربار، در تازگی و رفرش بودن مغزم اثرات انکارناپذیری داشته است؛ طوری که روزهایی که در محیط کارم قرار میگیرم، به خاطر عدم تعبیهٔ گنجهٔ تنقلات، به طرز خندهداری کاراییام افت میکند و در کنار احساس گرسنگی، به سرعت احساس خمودگی یا حتی خوابآلودگی یا کمحوصلگی میکنم. باید تا دیر نشده است یک فکری به حال گنجهٔ تنقلات و رونق یخچال محل کارم بکنم.
آخ! زمان نگارشم از بیست دقیقه گذشته؛ باید بروم چرخی بزنم؛ از وقت استراحتم دارد میگذرد…


(2 رأی، میانگین: 4.50 امتیاز از 5)