مهتاب خیره به من نگاه میکرد. بعد فنجان را از من گرفت. بدونِ این که به داخل آن نگاه کند، همانطور که به هم خیره شده بودیم، فال را تفسیر میکرد:
این فنجان را یک نفر خورده که خیلی دوستداشتنی است… نه! دو نفر خوردند… دو یا شاید هم سه وقتِ دیگر به هم میرسند. آن دو نفر… نه! همان یک نفر… آن دو نفر، یک نفرند! شاید هم کمتر. چرا اینقدر از هم دورند؟ در حالیکه اینقدر نزدیکاند؟
مامانی جواب سلام مهتاب را داد. مهتاب سرش را تکانی داد. مامانی آبشار موهای قهوهای را دید. نمیتوانست با مهتاب تند حرف بزند. آهی کشید و پرسید:
- علی ِ من کجاست، دختر؟
مهتاب هم آهی کشید. گردن کج کرد و با همان لحن جواب داد:
- نمیدانم علی ِ من کجاست!


