نگارهٔ چهلم
نگارهٔ دوازدهم
نگارهٔ بیستم
نگارهٔ دوم
نگارهٔ بیست و هشتم
* بخر مرا!

برای مؤمن شدن به تو
معجزه نمی‌خواهم؛
دستی دراز کن!

* دار
* همین گونه خوب است
* نرمی
* صفحهٔ ۳۵۲

عفو و گذشت کنید؛
مگر دوست ندارید که خداوند گناهان شما را ببخشد؟!

.
وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا، أَلَا تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ؟ (نور: 22)

مشخصات کتاب:
* صفحهٔ ۲۵
* صفحهٔ ۲۰
* صفحهٔ ۲۳۳




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۶م, شهریور ۱۳۹۰، تعداد بازدیدها: 137 نفر

    مه‌تاب خیره به من نگاه می‌کرد. بعد فنجان را از من گرفت. بدونِ این که به داخل آن نگاه کند، همان‌طور که به هم خیره شده بودیم، فال را تفسیر می‌کرد:

    این فنجان را یک نفر خورده که خیلی دوست‌داشتنی است… نه! دو نفر خوردند… دو یا شاید هم سه وقتِ دیگر به هم می‌رسند. آن دو نفر… نه! همان یک نفر… آن دو نفر، یک نفرند! شاید هم کم‌تر. چرا این‌قدر از هم دورند؟ در حالی‌که این‌قدر نزدیک‌اند؟

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (1 رأی، میانگین: 3.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: گنجینه
    برچسب ها: , , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲م, تیر ۱۳۹۰، تعداد بازدیدها: 18,262 نفر

    مامانی جواب سلام مه‌تاب را داد. مه‌تاب سرش را تکانی داد. مامانی آب‌شار موهای قهوه‌ای را دید. نمی‌توانست با مهتاب تند حرف بزند. آهی کشید و پرسید:

    - علی ِ من کجاست، دختر؟

    مه‌تاب هم آهی کشید. گردن کج کرد و با همان لحن جواب داد:

    - نمی‌دانم علی ِ من کجاست!

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (2 رأی، میانگین: 3.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: گنجینه
    برچسب ها: , , ,