شاید شش ماه پیش بود که طی یک جو گرفتگی ادبی (!)، شب تا صبح نشستم اولین داستان کوتاهی را که از قلب و فکرم تراوش کرده بود، نوشتم. اما خب، از آنجا که نه دورهای قبلش دیده بودم و نه اصولاً از مباحث کلاسیک داستاننویسی چیزی میدانستم، برای ارزیابی فرستادم خدمت یکی از دوستان. البته بگویم «استاد» درستتر است. چون علاوه بر انگیزهی نوشتن، مختصر چیزهایی که بلد بودم، مطالبی بود که از کلام و نوشتههای ایشان یاد گرفته بودم.
دو دوست دیگر هم البته لطف کردند و داستان را نقد کردند؛ اما خب، سیر این نقد و اصلاحات به خاطر مشغلهی خودم و مشغلهی دوستان، به مقصد نرسید و خلاصه، داستان ِ بیعیب و نقصی نشد. راستش بعد از این پنج شش ماهی که از نوشتن داستان می گذرد، آنقدر از فضای داستان فاصله گرفتم که حس ترمیمش کلاً از سرم پریده است. امروز به سرم زد داستان را همانطوری بگذارم روی وبلاگ.
اسم داستان، پیشنهاد همان دوست و استاد مذکور است که به احترام ایشان، تغییرش ندادهام. بخوانید و صریح و بیرحمانه اولین داستان کوتاه یک نابلد را نقد کنید و او را به ادامهی راه تشویق کنید!
.
موازی
به سرمان زده بود پیادهروی کنیم. نزدیک غروب است. انگار عهد کرده باشیم تا رسیدن به سر قرار همیشگی، با هم حرفی نزنیم.
به راه آهن که رسیدیم، انگار پیادهرویمان را تازه شروع کرده باشیم، از جاده سرازیر میشویم و از زیر پل، راستهی ریل را میگیریم و راه میافتیم. مثل همیشه، او روی ریل سمت راست قدم برمیدارد و من روی ریل سمت چپ. سمت راست ریل تا چند صد متر، زمین خشکی است که غیر از بوتههای خاری که رنگشان به زردی میزند و چند تپهی کوچک از آت و آشغالهای ساختمانی و کیسههای پلاستیکی رنگبهرنگ که جابهجا توی خارها گیر کردهاند، چیز دیگری تویش دیده نمیشود. بعد از آن، خانههای یک طبقهای است که هنوز نما نشدهاند. انگار صاحبانشان فقط خواسته باشند سرپناهی داشته باشند. این خانهها را جادهی آسفالتهای که از پل ِ عمود بر ریل میگذرد، به مرکز شهر متصل میکند و از غربت در میآورد. سمت چپش هم ردیفی از درختان چنار، صف بستهاند که دیوارهای چند باغ شهری کوچک و سنگبُری نبش خیابان را میپوشانند.



