نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۵م, فروردین ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 177 نفر
.
از حرم که بیرون آمد، نشست روی سکوی ایوان آینه. درست روبروی دری که به ضریح باز میشد. انگار او هم دلش نمیآمد این هوا را از دست بدهد. هوای ملسی که باران بهاری ساخته بود و ایوان آینه و آرامش حرم…
توی حال خودش بود که یکی از خدام مسن حرم، ازش خواست آنجا ننشیند: «بیا پایین بشین. زشته، اون همه مرد اون طرف (پشت سرت) هستن.»
و من در پی زشتیای بودم که خادمهی پیر ازش حرف میزد و به لذتی فکر میکردم که از این زن دریغ شده بود.
۱۹ نظر

