.
گاهی که توی دنیای سیاست، سرک میکشم، تا مدتی همهی ذهنم درگیر است که چطوری است که همهی سیاسیون خود را مسلمان، وطنپرست، دلسوز نظام و خیرخواه میدانند و همهشان هم دم از خط امام میزنند و همهشان هم دلشان به حال ملت میسوزد و همهشان هم دوست ندارند زیر بار استکبار و استعمار بروند و خلاصه، همهشان خیلی آدمهای خوبیاند(!) ولی همیشه هم یک جورهایی با هم گلاویزند؟!
بعد میترسم از نقابهایی که به صورت میزنند تا به اسم خیرخواهی و وظیفه و هزار کلمهی قشنگ لجنمال شده، موقعیت خودشان را تثبیت کنند و سری توی سرهای نقابدار دیگر در بیاورند. آدم گاهی میماند آن شعارهای قشنگ و نگرانیهای زیبا، از دهان یک نقابدار ریاکار دارد بیرون میآید، یا یک مصلح دلسوز.
بعد فکر میکنم چطور میشود آدم، سالها سختی و مبارزه و شکنجه را تحمل کرده باشد و در راه عقایدش جنگیده باشد، و بعد کمکم به فکر سهمخواهی از انقلاب بیفتد و پُستی در شأن مبارزات و زحماتش طلب کند! و در این مسیر آنقدر پیش برود که کلاً از جادهای که خودش هم توی آسفالت کردنش سهیم بوده، پرت بشود بیرون و هیچوقت هم نفهمد چطور شد که این همه شیفتهی قدرت شد.
بعد به تاریخ فکر میکنم. به یک قرن بعد که دیگر این آدمها رفتهاند و چهرههای بینقابشان توی کتابهای تاریخ چاپ شده است و مسیر راست و مستقیم بینقابها و جادهی کج و معوج تغییر مسیر دادهها روی نقشهی تاریخ درج شده است…



