<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>کوثرانه &#187; نقد</title>
	<atom:link href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%86%d9%82%d8%af/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://kosaraneh.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Thu, 24 May 2012 10:00:13 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
<image>
			<title>کوثرانه</title>
			<url>http://kosaraneh.com/blog/wp-content/Images/2011/05/Favicon0002.jpg</url>
			<link>http://kosaraneh.com</link>
			<width></width>
			<height></height>
			<description></description>
		</image>		<item>
		<title>نگاهی به رمان «قِیدار»</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1391/02/gheydar/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1391/02/gheydar/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 20 May 2012 14:53:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[خوراک روح]]></category>
		<category><![CDATA[رضا امیرخانی]]></category>
		<category><![CDATA[رمان]]></category>
		<category><![CDATA[قیدار]]></category>
		<category><![CDATA[نشر افق]]></category>
		<category><![CDATA[نقد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=5531</guid>
		<description><![CDATA[«قیدار» رمان جدید نویسندهٔ «منِ او» و خالقِ «علی فتاح» و «درویش مصطفا» است. داستانِ مردی&#8230; جوان‌مردی گاراژدار که بیش از صد اتول و راننده دارد و هر کدام را به نحوی اسیر مردانگی خودش کرده و زیر بال‌وپر گرفته است. روایتِ خوش‌نامی که بعد از گذر از بدنامی به گم‌نامیِ غربت می‌رسد. قیدار رمانی<a href="http://kosaraneh.com/1391/02/gheydar/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2012/05/negareh-059.jpg"><img class="alignleft size-medium wp-image-5532" title="negareh-059" src="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2012/05/negareh-059-300x225.jpg" alt="" width="300" height="225" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">«<a title="قیدار" href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%82%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1/" target="_blank">قیدار</a>» رمان جدید نویسندهٔ «<a href="http://kosaraneh.com/tag/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%88/">منِ او</a>» و خالقِ «علی فتاح» و «درویش مصطفا» است. داستانِ مردی&#8230; جوان‌مردی گاراژدار که بیش از صد اتول و راننده دارد و هر کدام را به نحوی اسیر مردانگی خودش کرده و زیر بال‌وپر گرفته است. روایتِ خوش‌نامی که بعد از گذر از بدنامی به گم‌نامیِ غربت می‌رسد.</p>
<p style="text-align: justify;">قیدار رمانی است از <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%ae%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank">رضا امیرخانی</a>، که بار دیگر شخصیتِ اول آن، مردی است متمول که از حیثِ مادیات هر آنچه بخواهد در اختیار دارد؛ نمونه‌ای از توانگری که آن را در رمان‌های پیشین‌اش، در «من او» در خانوادهٔ فتاح و کم‌وبیش در «<a href="http://kosaraneh.com/tag/%D8%A7%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7/" target="_blank">ارمیا</a>» در خانوادهٔ معمّر دیده‌ایم.</p>
<p style="text-align: justify;">داستان در تهرانِ قدیم، و از روز عقد قیدار با دختری جوان شروع می‌شود که هم‌چون بسیاری از راننده‌ها و دور و بری‌هایش، از مخمصه‌ای خلاصش کرده است؛ و با دستگیری و جوان‌مردی و گرو گذاشتنِ سبیل و سینه‌سپرکردن و مرام گذاشتن و بخشیدن و بخشودن ادامه می‌یابد.</p>
<p style="text-align: justify;">قیدار مثالِ «رحماء بینهم» و «اشداء علی الکفار» است؛ پناه هر آن‌کس است که به او رو آورده، دست‌گیر هر ناتوان و نداری است که برای سیر کردنِ شکمش در بندِ بندگیِ ظلم و سیاهی افتاده، و البته «رکنِ دو»طلبِ هر عملهٔ ظلمی است. قیدار رحم و محبّت را در دل زنده می‌کند و صلابت و غرور در مقابلِ غیر را یادآور می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;">قیدار را -که خودش دست‌کمی از درویش مصطفای «منِ او»‌ ندارد- «سید گلپا»یی همراهی می‌کند که کلامش به همان حق‌ای و به همان نافذی است که کلامِ درویش مصطفا برای علی فتاّح. سیّد گلپا، روحانی باطن‌داری است که همه چیز را به همان خوبی می‌بیند که درویش مصطفا. فاتحهٔ غلیظُ الْـ«حاء»ِ سیّد گلپا همان‌قدر قیدارِ از دست‌رفته و عزلت‌نشین را زنده می‌کند که فریاد و نشانه رفتنِ تبرزینِ درویش مصطفا در مسجد قندی، علی فتاحِ معتکفِ دل‌خوش کرده به انگشتر فیروزه و عقیق را.</p>
<p style="text-align: justify;">مرامِ قیدار و بعضی ریزه‌کاری‌هایش در به جریان انداختنِ روحِ خدایی و اعتقاداتِ خالصِ شیعی در جزء جزء زندگی، چنان به دلِ خواننده می‌نشیند که گویی رویِ ماهِ آشنای گمشده‌ای را بعد از سال‌ها دوری می‌بینی؛ گمشده‌ای از جنسِ پلاکِ برنجی «یا رب نظر تو برنگردد» و «نفسِ حقِّ» <a href="http://kosaraneh.com/1391/02/ganjineh-062/" target="_blank">درویش مکانیک</a>.</p>
<p style="text-align: justify;">با این همه، اجزای داستانی قیدار، به اندازهٔ رمانِ ماندگارِ «منِ او» قوت نگرفته است. شخصیت‌ها آن‌گونه که باید اعتماد خواننده را جلب نمی‌کنند و آن طور که برای باورِ گفتار و کردارشان لازم است، به خواننده معرفی نمی‌شوند. به رابطهٔ عاشقانهٔ قیدار و شهلاجان، زیاد پرداخته نمی‌شود و علتِ انتخابِ شهلا از میان تمامِ دخترانِ اسیرِ دستِ شاه‌رخ روشن نمی‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;">قیدار، قدرتمند و جذاب شروع می‌شود و از نیمه به بعد دچار گونه‌ای یک‌نواختی و کندی در خوانش می‌شود. در رمان، حلقه‌های گم‌شده‌ای وجود دارد که گاه خواننده را در تعلیقی بی‌فرجام نگه می‌دارد. بعضاً گفتارها و اقدامات و اتفاقاتی رخ می‌دهد که علتش خواننده را راضی نمی‌کند و این تصور را که نویسنده گاهی تنها به دنبال جور کردنِ قطعه‌ای -نه‌چندان جور- برای عبور به مرحلهٔ بعدی داستان بوده، تقویت می‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;">عدمِ وجودِ پی‌رنگی قوی در این رمان، در قیاس با رمان‌های پیشینِ نویسنده، این گمان را به ذهن متبادر می‌کند که نویسنده در نگارش و تکمیل این رمان، دچار شتاب‌زدگی بوده و چنان که باید، زمان صَرفِ نگارش و پرورش و خلقِ موقعیت‌های بدیع و متفاوت نکرده است.</p>
<p style="text-align: justify;">با این حال، نویسنده همچنان در ایجادِ تکیه‌کلام‌ها و ادبیاتِ خاصِ هر شخصیت، یا دست‌کم ادبیاتی ماندگار برای هر رمان، به چیره‌دستی گذشته است.</p>
<p style="text-align: justify;">رمان از نظر ویرایش و صفحه‌بندی، به غیر از چند مورد معدود غلطِ تایپی و کسرهٔ اضافه، مشکلی ندارد و با همان رسم‌الخطِ آشنای «منطبق با دیدگاه مؤلف» به چاپ رسیده است.</p>
<p style="text-align: justify;">این رمانِ ۲۹۶ صفحه‌ای، توسطِ نشر افق در سال جاری و با قیمتِ ۹۰۰۰ تومان منتشر شده است.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #ffffff;">.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #999999; font-size: 8pt;"><strong>حاشیه:</strong> قیدارخوانی برایم، دست‌کم تا نیمهٔ اول داستان، حکمِ تعقیباتِ نماز داشت که وقت دل‌مردگی، دلم </span><span style="color: #999999; font-size: 11px;">باش</span><span style="color: #999999; font-size: 11px;"> </span><span style="color: #999999; font-size: 8pt;">صفا پیدا می‌کرد.</span></p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1391/02/gheydar/#comments">12 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%ae%d8%a7%d9%86%db%8c/" rel="tag">رضا امیرخانی</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86/" rel="tag">رمان</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%82%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1/" rel="tag">قیدار</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%86%d8%b4%d8%b1-%d8%a7%d9%81%d9%82/" rel="tag">نشر افق</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%86%d9%82%d8%af/" rel="tag">نقد</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1391/02/gheydar/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نگاهی به «بازی آخر بانو»</title>
		<link>http://kosaraneh.com/1391/01/bazi-e-akhar-e-banoo/</link>
		<comments>http://kosaraneh.com/1391/01/bazi-e-akhar-e-banoo/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 29 Mar 2012 14:08:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کوثر</dc:creator>
				<category><![CDATA[خوراک روح]]></category>
		<category><![CDATA[بازی آخر بانو]]></category>
		<category><![CDATA[بلقیس سلیمانی]]></category>
		<category><![CDATA[نقد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://kosaraneh.com/?p=5176</guid>
		<description><![CDATA[یکی دو بار که سعی کرده بودم «بازی آخر بانو» را بخرم، گیرم نیامده بود. آن شب که برای اولین بار سری به کتاب‌فروشی نزدیک خانهٔ خواهرم زدم، اصلاً تصور نمی‌کردم بین این همه کتاب درسی و دانشگاهی، دو رمان از بلقیس سلیمانی پیدا کنم. از «بازی آخر بانو» شروع کردم که پیش از این،<a href="http://kosaraneh.com/1391/01/bazi-e-akhar-e-banoo/">[...]</a>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2012/03/bazi-e-akhar-e-banoo.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-5177" style="margin: 7px;" title="bazi-e-akhar-e-banoo" src="http://kosaraneh.com/wp-content/Images/2012/03/bazi-e-akhar-e-banoo.jpg" alt="" width="180" height="300" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">یکی دو بار که سعی کرده بودم «<a title="بازی آخر بانو" href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d8%a2%d8%ae%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d9%86%d9%88/" target="_blank">بازی آخر بانو</a>» را بخرم، گیرم نیامده بود. آن شب که برای اولین بار سری به کتاب‌فروشی نزدیک خانهٔ خواهرم زدم، اصلاً تصور نمی‌کردم بین این همه کتاب درسی و دانشگاهی، دو رمان از <a title="بلقیس سلیمانی" href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%a8%d9%84%d9%82%db%8c%d8%b3-%d8%b3%d9%84%db%8c%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank">بلقیس سلیمانی</a> پیدا کنم.</p>
<p style="text-align: justify;">از «بازی آخر بانو» شروع کردم که پیش از این، زیاد اسم و وصف‌اش را شنیده بودم. خیلی زود از ابهامات اول رمان درمی‌آیم و جذب‌اش می‌شوم. قلم نویسنده، قلم ساده و روانی است. توصیف‌اش از شخصیت‌ها و اماکن و حالات، مختصر و در حد یک تصور ابتدایی است؛ اما نه به گونه‌ای که به روال داستان لطمه‌ای بزند. (هنوز در توصیفات، کسی را به توان‌مندی «احمد محمود» ندیده‌ام؛ یا بهتر بگویم: نخوانده‌ام.)</p>
<p style="text-align: justify;">پردازش داستان خوب است و اتفاقاتِ آن اگرچه غیرقابل پیش‌بینی، اما تقریباً معقول است. در پردازش شخصیت‌ها و حوادث و ربطِ میان بُریده‌های کاملاً متفاوت و به ظاهر بی‌ربط، خلاقیت نویسنده مشهود است. داستان، خصوصاً از فصل دومش به قدر کافی تعلیق دارد که من را وسطِ درس خواندن‌های‌ام، اسیر خودش کند و تا تمام شدن‌اش رهای‌ام نکند؛ هر چند فصل‌های انتهایی داستان، از جذابیت فصل‌های پیشین‌اش نسبتاً خالی شده و اتفاقات، یک‌باره سرعت گرفته است.</p>
<p style="text-align: justify;">از بین شخصیت‌ها، شخصیتِ گل‌بانو، شهامت و جسارت‌اش، حاضرجوابی و اعتماد به نفس او در عین فقر و بی‌سوادی خانواده‌اش برای‌ام دوست‌داشتنی است؛  فقری که نمودش را در رفتار معامله‌گرانهٔ مادرش و بعدها در کینهٔ خودش نسبت به «رهامی» و زندگی مرفه‌اش می‌توان دید:</p>
<p style="text-align: justify; padding-right: 60px;">«بعدها، خیلی بعد، فکر می‌کنم فقر من کینه‌ای در من نسبت به زندگی مرفه، خوراک خوب، لباس مناسب، جای راحت و خیلی چیزهای دیگر ایجاد کرده است.»</p>
<p style="text-align: justify;">با این حال، از ویرایشِ پرنقصِ کتاب که بگذرم، بخش‌های نه چندان روشنی، مثلِ علت عدمِ بازگشتِ سعید از تهران، حکم حلقهٔ گم‌شدهٔ داستان را دارد و یا هویتِ «مرتضی امیریون» که تا «ضمیمهٔ اول» همچنان مبهم است. هم‌چنین بعضی عکس‌العمل‌ها به نظرم بیشتر برای شکل گرفتن داستان ساخته شده بود و کم‌تر منطقی می‌نمود؛ مثل سیلی زدن سعید به صورت گل‌بانو بعد از ابراز بیزاری‌اش از علت ازدواج او با یک «دهاتی».</p>
<p style="text-align: justify;">در «بازی آخر بانو» هر فصلِ رمان یک روای دارد. تعدّد راوی‌ها که هر کدام‌شان در فصل مربوط به خودش نقش پررنگی دارد، این امکان را به خواننده می‌دهد که اتفاقات و بعضی شخصیت‌ها را از چند زاویه ببیند؛ اما این عیب را هم دارد که خواننده را در ابتدای هر فصل و قبل از آشنایی با راوی و قرار گرفتن در فضای آن بخش از داستان، دچار نوعی سردرگمی می‌کند. در شروع فصل‌های «سعید» و «گل» این ابهام بیشتر و آزاردهنده‌تر بود، تا آنجا که حدوداً تا پانزده صفحهٔ اولِ فصل سعید و ده صفحهٔ اول از فصل گل، داستان در محیطی کاملاً جدید و شرایطی بسیار متفاوت روایت می‌شود، بی‌این‌که نویسنده عجله‌ای برای معرفی شخصیت‌ها و ضمایر متکلم و غائب داشته باشد.</p>
<p style="text-align: justify;">اشارات سیاسی‌ای نیز در رمان به اوضاع ابتدای انقلاب و دوران جنگ و پس از آن شده است که بعضاً آن‌ را «منصفانه» دانسته‌اند. اما به نظرم با وجود توضیحات و اصلاحاتی که در دو فصل ضمیمهٔ کتاب توسط «استاد محمدخانی» و «بلقیس سلیمانی» دربارهٔ بعضی از آن‌ها صورت می‌گیرد، چیزی از اثراتِ منفی آن اتفاقاتِ سیاسی، در ذهن خواننده کم نمی‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;">رمان «بازی آخر بانو» حکایت خواندنیِ پیش‌رفت دخترِ روستاییِ جسوری است که با مطالعهٔ زیاد و هوشی که دارد، موانع را پشت سر گذاشته و بالاخره استاد فلسفهٔ دانشگاه تهران می‌شود. این رمان توسط <a title="انتشارات ققنوس" href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%b4%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d9%82%d9%82%d9%86%d9%88%d8%b3/" target="_blank">انتشارات ققنوس</a> چاپ شده و برندهٔ چهاردهمین دورهٔ جایزهٔ ادبی اصفهان در سال ۸۵ بوده است.</p>
<hr />
<p><small>© کوثر در <a href="http://kosaraneh.com">کوثرانه</a> |
<a href="http://kosaraneh.com/1391/01/bazi-e-akhar-e-banoo/#comments">7 نظر</a> | برچسبها:  <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c-%d8%a2%d8%ae%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d9%86%d9%88/" rel="tag">بازی آخر بانو</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d8%a8%d9%84%d9%82%db%8c%d8%b3-%d8%b3%d9%84%db%8c%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c/" rel="tag">بلقیس سلیمانی</a>, <a href="http://kosaraneh.com/tag/%d9%86%d9%82%d8%af/" rel="tag">نقد</a><br/>
</small></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://kosaraneh.com/1391/01/bazi-e-akhar-e-banoo/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

