حتی مطمئن نبودم که نمازخانه داشته باشد. از سرایدار که پرسیدم، گفت توی حیاط.
اینجا هم مثل خیلی از آموزشگاههای دیگر، یک خانهی بزرگ و کمی قدیمی بوده که با چهارتا دیوار و چند تا تختهسیاه، شده بود آموزشگاه. حیاطش به رسم همان خانههای قدیمی، پر درخت و باصفا بود.
گوشهٔ حیاط، اتاقکی ساخته بودند و مثل همهٔ نمازخانهها، فرش رنگ و رو رفته و پوسیدهای کفاش را پوشانده بود.
یک ربع بیشتر تا شروع کلاس زمان نبود. کیفم را گذاشتم کنار دیوار و قامت بستم. «بسم الله الرحمن الرحیم» را که گفتم، کمی مکث کردم.
توی آن اتاقک مهجور گوشهٔ حیاط، که غیر از صدای ریز جیکجیک گنجشکها و صدای کمرنگ بچههای آموزشگاه چیزی شنیده نمیشد، صدای زمزمهٔ من هم بود. انگار چیز تازهای شنیده باشم.
فکر کردم اصلا نمازخانه یعنی این. محراب همین است. یک جای دنج و خلوت و ساده، که فقط تو باشی و یک زیرانداز ساده و صدای جیکجیک گنجشکها و به هم خوردن برگ درختها؛ و مابقی همه خدا…
جایی که صدای خودت را بشنوی. جایی دور از روزمرگیها، دور از فضایی که هر روز نفس میکشی، دور از فضایی که رنگ و بوی هزاران کار خوب و بد کرده و نکرده به تار و پود در و دیوار و فضایش بافته شده باشد.
الحمدلله رب العالمین
نمازخانه یعنی این!
کوچولوی دوست داشتنی من تازه ۱۱ سالش شده.
تمام ماه رمضونو روزهی کامل گرفت بدون اینکه نماز بخونه!
وقتی بهش میگفتن: روزه بدون نماز که نمیشه؛ چیزی نمیگفت.
دیشب اینجا بود. ساعت یازده اومده تو اتاقم و میگه: نمازم قضاست؟!
پرسیدم: مگه نماز میخونی؟
خندید و با یه کمی خجالت گفت: از دیشب!
بوسیدمش و گفتم: نه! اگه زودی وضو بگیری و بخونی نه، قضا نیست.
وضو گرفت و اومد درست پشت به قبله داشت جانمازم رو پهن میکرد! گفتم: سمانه جون! از اینور!
یه کمی تعجب کرد و گفت: خونهی ما قبلش اونوریه.
من و خواهرش، صبا، که دو سال از اون بزرگتره خندیدیم و چیزی نگفتیم.
جانماز رو که باز کرد گفت: وای! چه جانمازش خوشگله… بعد رو کرد به من و گفت : از کجا خریدی؟
این سوال همیشگیاش بود. هر وقت از یه چیزی خوشش میومد سریع میگفت از کجا خریدی.
خندیدم و گفتم از مشهد….
گفت: تو رو خدا، رفتی برای من هم یکی بگیر.
گفتم: باشه، تو دعا کن من برم.
گفت: حتمنا!
گفتم: باشه.
(چرا بهش نگفتم باشه برای خودت؟!… شاید… چون خودم هم از یه کوچولوی دیگه هدیه گرفته بودمش)
بعد تای مقنعهی داخل جانماز رو باز کرد و سرش کرد. عین فرشتهها شد. چقدر رنگ سفید بهش میومد. یه نگاهی به مقنعه انداخت و گفت: وای صبا! نگاه چه خوشگله. رو به من کرد و گفت: از کجا خریدی؟
گفتم: نخریدیم، مامانم دوخته….
اشاره کرد به گلدوزی آبی روی مقنعه و گفت: اینا رو هم مامانت دوخته؟
گفتم: آره.
(چرا بهش نگفتم باشه برای خودت؟!… شاید… چون میدونستم مامانم باز هم از این مقنعه دوخته و میتونم یکی از اونا رو بهش بدم)
بعد بلند شد که قامت ببنده. صبا اونورش بود و من هم اینورش، پشت کامپیوتر داشتم تایپ میکردم. من و صبا با هم حرف میزدیم که گفت: آقا حرف نزنید! من حواسم پرت میشه. یه کم ساکت باشید تا من نمازم رو بخونم بعد… قاطی میکنم اینجوری.
خندیدم و گفتم: باشه. صبا یه چند لحظه ساکت باش تا شروع کنه.
نماز اولش رو خوند. برای نماز دوم هم همین بساط بود: صبا! جوووونِ خودت حرف نزن. قاطی کردم.
قامت بست و به سلامتی پروژهی اون شبش تموم شد!
نشسته بود سر سجاده که چشمش افتاد به تسبیح سفیدی که سوغات مکه بود. خاله جونم بهم داده بود.
گفت: وااای صبا! نگاه چه خوشگله…
قبل از این که بپرسه از کجا خریدی، گفتم: سوغات مکهاست… دوستم برام آورده.
یعد خیلی جدی تسبیح رو دست گرفت و گفت: خب من حالا میخواهم ذکر بگم.
گفتم: یه دونش کمهها!
گفت: چندتاست؟
گفتم: صدتا!
گفت: مگه نباید صدتا باشه؟
گفتم: نه! باید صدو یکی باشه. میخوای ذکر بگی اون کوچولوهاش رو هم باید بشماری…
گفت: من که همیشه اون کوچولوها رو هم ذکر میگم…
تسبیح رو ازش گرفتم و گفتم: ببین: میخوای الله اکبر بگی، باید این یکی کوچیکه رو هم بگی. بعدش که…
پرید وسط حرفم و گفت: من که نمیخواهم الله اکبر بگم… میخواهم یه ذکر دیگه بگم…
مثلا صلوات…
خندیدم و گفتم: بگو… پس دیگه اشکالی نداره اون کوچولوها رو هم بشماری یا نشماری.
….
خوش به حال بچهها! چقدر زود خوشحال میشن و چه راحت دلهاشون از عقلشون جلو می افته.
وقت رفتن هی میخندید و خودش رو لوس میکرد و میگفت خداااافظ
انگار اون شب قلبهامون محکمتر از قبل به هم گره خورده بود…
همینطور که شاهد دور شدنش بودم و از توی ماشین برام دست تکون میداد؛ توی دلم قربون صدقهاش میرفتم و از خودم میپرسیدم:
چی میشه که یهو مهر یکی، تالاپی میافته توی دلت و دیگه در نمیاد…



(1 رأی، میانگین: 4.00 امتیاز از 5)