نگارهٔ بیست و سوم
نگارهٔ پنجاه و پنجم
نگارهٔ چهل و یکم
نگارهٔ یازدهم
نگارهٔ پنجاه و هفتم
* بهانه

تازه دانسته‌ام
دلم باز چرا
بی‌قرار تو بود؛
تأثیر عطر اردیبهشت، کم نیست.

* پیشواز
* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* صفحهٔ ۱۲۴

.

فقط چِک نیست که برگشت دارد، چَک هم برگشت دارد…

.

* صفحهٔ ۷۹
* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۸م, اردیبهشت ۱۳۹۱، تعداد بازدیدها: 113 نفر

    … دیگه نرم نمی‌شم. شعر که بخوای بگی باید نرم باشی. نرم‌ام نمی‌شه. می‌گفت: «سفت می‌نویسی!» می‌گفت: «گروس نخون؛ گروس خوندی که این‌طوری شدی دیگه. شعرات سفت شده!». ولی اون روزایی که سفت شده بودم که گروس نمی‌خوندم. بیچاره گروس! … بیچاره من! حالا هی باید زور بزنم نرم بشم. آدم که با زور زدن نرم نمی‌شه… شایدم بشه ولی. خیلی از آدما بوده‌ن که با زور نرم شده‌ن. خیلی نرم. خردِ خاکِ شیر. شدن یه تیکه گوشت و دمبه. با زور مشت و لگد، آدما رو می‌شه نرم کرد. یا با زور تفنگ؛ قنداقهٔ تفنگ. یا با سنگ… گاهی هم با حرف‌های قشنگ. اوهوم! آدما با حرف‌های قشنگ هم می‌تونن نرم بشن. اون‌قدر نرم که شُل بشن و وا برن… ولی شعرِ وارفته که دیگه شعر نیست. سفت باشه بهتر از اینه که وابره. شعری که وابره، یا خوب ورز‌ اش نداد‌ه‌ن، یا به قاعده بش آب نبستن. شعر باید به قاعده باشه. همه چیزش؛ وزنش، آبش، تابش، آه‌ش، کلمه‌هاش، اندازه‌ش، دردش، حسش، خیالش، عشقش، مفهومش، چشم‌هاش… چشم‌هات، خالِ لبت، زلفت، گرمی دست‌هات، «ها»ت، «هات»… شعر باید شعر باشه. باید شاعر باشی که شعر بگی. تو که شاعر نیستی اصلا. چرا بی‌خودی داری زور می‌زنی شعر بی‌زبون رو شُل و سفتش کنی؟ رها کن اون بی‌نوا رو!

    شاعرِ زورکی، از آن روز دیگر زور نزد. دیگر آب نبست. کلمه‌ها را مشت و مال نداد نرم‌شان کند… شاعر زورکی دیگر شعر نگفت.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دل‌نوشت٬رقص قلم
    برچسب ها: , , , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۵م, فروردین ۱۳۹۱، تعداد بازدیدها: 58 نفر

    باید ترسید از وضع کسی که می‌گه می‌تونم بفهمم اون آدمایی رو که پینوکیویی‌اند که با وجود این‌که نصیب‌شون از شهر رؤیایی دو تا گوش دراز و چهار تا سُم بود، هنوزم قصهٔ شهرهای رؤیایی رو باور می‌کنن و سوار درشکهٔ ناشناسِ منقوش به «شهرهای بدون غم» می‌شن.

    اصلا به نظرتون یه الاغ واقعی بودن از یه آدم چوبی بودن بهتر نیست؟

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: دستینه٬دل‌نوشت
    برچسب ها: ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۴م, تیر ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 250 نفر

    .
    با خودش فکر می‌کند…

    وقتش رسیده که از اینجا بروی. از اینجا هم باید بروی. بروی یک جای جدید. تک و تنها. مدتی غربت و تنهایی را تحمل کنی. صبر کنی تا دوباره یکی‌یکی با آدم‌های دور و برت آشنا بشوی. یکی‌یکی جایگزین از دست رفته‌هاشان کنی.

    با خودش می‌گوید…

    تو می‌توانی بروی. حتی می‌توانی از بقیه بخواهی که بروند. می‌توانی زندگی‌ات را یک جای دیگر از سر بگیری. می‌توانی همه‌ی اثاثیه‌ات را دور بریزی و اثاثیه‌ی جدید جایگزینشان کنی؛ حتی از قبل هم بهتر. می‌توانی مدل موهایت را عوض کنی. طرز راه رفتن و حرف زدنت را، حتی خودت را هم عوض کنی. می‌توانی بروی گم‌گور بشوی و اصلا یکی دیگر را جای خودت بگذاری. بعد هم فکر کنی که دیگر اثری ازت باقی نمانده است.

    بعد راحت بروی کنار برکه‌ای بنشینی و دستت را زیر چانه‌ات بزنی و به آرامش آب مواج خیره شوی. یا صبر کنی تا کم‌کم خورشید از بالای سرت بگذرد و آسمان سرخ شود و بنشینی غروب را تماشا کنی.

    بعد چیزی نمی‌گذرد که دستت از زیر چانه‌ات می‌افتد. به مرز کج و معوج زمین و آسمان چشم می‌دوزی و پابه‌پای گم شدن خورشید، گذشته‌ات را مرور می‌کنی. خودت را به خاطر می‌آوری و دور ریختن اثاثیه‌ات را. گم‌گور شدن و عوض شدنت را.

    از جایت بلند می‌شوی. به زمین چشم می‌دوزی و کنار برکه قدم می‌زنی. تازه یادت آمده که نمی‌توانی از خودت خیلی هم دور بشوی. یادت آمده که اصلا باقی بودن یا نبودن اثرت دست خودت نیست. تو، خوب یا بد، همیشه یا مدتی، در خاطره‌ی آدم‌ها می‌مانی. اثرت آنجاست؛ در خاطره‌ها. یک جای دور از دسترس…

     

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (3 رأی، میانگین: 2.33 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: رقص قلم٬من و تو و زندگی
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۳۰م, مهر ۱۳۸۶، تعداد بازدیدها: 192 نفر

    بالاخره اتوبوس رسید. پر از دانش‌جوی دختر است. حتی قسمت مردانه هم دختر‌ها نشسته‌اند… دستم را به میله‌ای محکم می‌کنم.

    یک روزی شاید من هم مثل این‌ها شوق دانشگاه داشتم؛ اما الان، حتی فارغ التحصیلی‌ام هم خوشحالم نمی‌کند…

    نمی‌دانم چرا هر چه کتاب خوب می‌خواهی، در این شهر فرهنگی -شیراز- پیدا نمی‌شود؟

    اصلا بگذار ببینم دخترها در این اتوبوس چند نفرند؟ پسرها که ۵ نفرند. باید بشمارم… اوه! کی حوصله دارد؟! تو خیال کن ۱۰۰ نفرند… ۱۰۰ نفر که در یک اتوبوس جا نمی‌شوند؛ هر چه‌قدر هم دراز باشد! به گمانم ۴۰، ۵۰ نفری باشند.

    یعنی دانشگاه‌ِ … ،‌ در این رشته، مقطع دکترا هم دارد؟ کاش می‌شد بروم دانشگاهش را از نزدیک ببینم…

    گیریم که این‌ها همه متخصص و کارشناس از دانشگاه بیرون آمدند؛ بعدش چه؟! لابد به‌جای این همه پسر که جای‌شان در دانشگاه خالی است، می‌خواهند سر کار هم بروند و لابد مردها باید بنشینند در خانه و بچه بزرگ کنند… خدایی بود که فقط زن‌ها می‌توانند بچه بزایند؛ وگرنه دیگر زن‌ها مرد می‌شدند و مرد‌ها زن…

    امروز سر نماز، وقتی آفتاب از لای پنجره تو آمده بود، چه‌قدر سایه‌ی پروانه که هی می‌رفت و می‌آمد زیبا بود… و چه مبهم… حیف شد! حتی کنج‌کاو نشدم ببینم پروانه چه رنگی است؛ به دیدن سایه‌ای در کف اتاق، اکتفا کردم…

    چرا شیشه‌های این اتوبوس یکی در میان دودی است؟! ساخت ایران هم هست…

    چرا بعضی مطالب را نمی‌شود در وبلاگ نوشت؟! شاید چون حرف‌های مهم‌تری هست… شاید هم چون جای بعضی مطالب در سینه است…

    می‌گویم… چرا پسر‌های دانش‌جو این‌قدر کم شده‌اند؟ اصلا پسر‌هایی که دانشگاه نمی‌روند کجا می‌روند؟ خوش‌گذرانی؟ سر کار؟ آهان! شاید می‌روند حوزه درس بخوانند!

    چه‌قدر کتاب البیان روان است و ساده… اما چرا بعضی از استدلالات آیت‌الله خویی(ره) در رد شبهات قرآنی‌اش، به دلم نمی‌نشیند و قانعم نمی‌کند؟! من که شبهه در ذهن ندارم راضی نمی‌شوم؛ حتما آن که شبهه دارد خیلی بیش‌تر از من ناراضی است…

    چه‌قدر کِرختم امروز… پس چرا نمی‌رسیم؟ چرا این‌قدر یواش می‌رود؟ جاده که خلوت است…

    سایه‌ی پروانه چه‌قدر قشنگ‌تر شده بود وقتی شده بودند دوتا. چه‌قدر خوشحال و سرمست دنبال هم می‌دویدند! باید هم سرمست باشند؛ آزاد و رها… رها… چه‌قدر دل‌تنگم…

    این دختر چه زیبا می‌خندد. چه چشمان مهربانی دارد… برعکس آن یکی! ابروهای به‌هم پیوسته‌اش چه‌قدر اخموتَرش کرده‌اند…

    یاد آن شبِ جنوب به‌خیر! تاریک بود و خاموش. یادش هم حتی آرامش‌بخش است. نمی‌دانم چرا گاه و بی‌گاه، خاطره‌ی آن شب‌ها در ذهنم زنده می‌شود. دلم هوای یک صحرا خاک کرده است…

    بالاخره رسیدیم! بس که ایستادم، راه رفتن یادم رفته انگار… اوفیش! هوای تازه و فکر رها…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (1 رأی، میانگین: 1.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۵م, بهمن ۱۳۸۵، تعداد بازدیدها: 239 نفر

    مقدمه نداره! یه راست می‌رم سر اصل مطلب. تو این نوشته دنبال نظم مطالب نباشید!

    چرا همش منتظریم تا بقیه بیان مشکلات ما رو حل کنن؟
    چرا فکر می‌کنیم که آموزش و پرورش، فقط به عهده‌ی سازمان آموزش و پرورشه؟
    چرا ما یادمون رفته که خونه‌ی خود آدم اولین و دائمی‌ترین مدرسه‌ی آدمه؟
    چرا اغلب پدر و مادرا خیال می‌کنن بچه‌هاشون هنوز بچه‌اند! بابا! به خدا خیلی چیزهای بزرگ رو می‌شه با یه زبون ساده به بچه‌های کوچیک هم یاد داد! بچه‌ها تا وقتی که پدر و مادر بخوان، بچه می‌مونن…

    چرا همش منتظریم یکی از غیب سر برسه و وضع نابسامان ما رو سامان بده؟
    چرا بستن کمربند ایمنی این‌قدر برامون سخته؟
    چرا یادداشت نوشتن رو میز و نیمکت و در و دیوار مدرسه و بعضا ادارات کار لذت‌بخشیه؟!
    چرا یادآور نمی‌شیم که خسارت زدن به مدرسه و اداره و پارک و شهرمون و … خسارت به بیت الماله؟
    چرا خودمون قوانین و نظافت و مسائل ایمنی رو رعایت نمی‌کنیم و عوضش همش نسبت به تمیزی و قانون‌مندی کشورهای غربی غبطه می‌خوریم؟
    چرا این‌قدر خودمون رو دست کم گرفتیم؟

    طرف رفته لباسی رو که شنیده مد روزه، به هر بدبختی که بوده و احتمالا به کمک یه پنج شش نفر دیگه(!)، رو تنش سوار کرده؛ بعد خیال می‌کنه حالا شده انسان با فرهنگ!
    اون‌وقت ساده‌ترین عملی که می‌تونه غیر از فرهنگ نشونه‌ی شخصیتش باشه رو بلد نیست انجام بده! هنوز نمی‌دونه جای پوست پفک تو سطل زباله‌است نه وسط خیابون!

    اصلا چرا ما این‌قدر ساده اندیش شدیم؟
    چرا یه خورده فکر نمی‌کنیم؟
    چرا هر چی به خوردمون می‌دن سریع می‌بلعیم و به‌به و چه‌چه می‌کنیم؟
    راست و دروغ بعضی از چیزا رو که با یه حساب سرانگشتی هم میشه فهمید!
    چرا ما خودمون رو صاحب تفکر و فرهنگ غنی نمی‌دونیم؟
    چرا…؟

    کلید حل خیلی از مشکلاتمون دست خودمونه، یعنی حتی نیاز به دخالت دولت هم نداره… از پاکیزگی شهر که ساده‌ترینه بگیرید تا عمده‌ترین مسائل اقتصادی.
    لذا همون که قبلنا استادمون فرمودن:

    برادر، خواهر! ما مسئولیم!

    به فرموده‌ی پیامبر (ص):
    کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته
    دقت کنیم… میفرمایند: همه‌مون مسئولیم… همه‌مون!

    دهه فجر گرامی‌باد!

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: خیزش ِ نرم٬من و تو و زندگی٬کمی نقادی
    برچسب ها: , ,