
بعضی وقتها به حال هماتاقیهایم خیلی غبطه میخورم. زندگیشان رویهمرفته آرام است و عمدهی دغدغهشان درس و تحقیق و پایاننامه است. بیشتر از من درس میخوانند، کتابخانه میروند، میخوابند، دور هم جمع میشوند و حرف میزنند. گاهی تلویزیون نگاه میکنند، میروند خرید، به موقع به عبادات و حرم رفتن و دعا و نمازشبشان میرسند… شب هم سرشان را راحت میگذارند روی بالشت و میخوابند.
نه ایمیلی دارند که هر روز بخواهند چکاش کنند، نه وبلاگی دارند که بخواهند دغدغهی به روز شدنش را داشته باشند، نه اینترنتی که بخواهند درگیر آدمها و خبرها و دنیا و سیاستش بشوند. نه با هیچ بنیبشری از عناصر ذکور برخورد دارند که از برخوردشان آزار ببینند. نه شغلی دارند که بخواهند بهش فکر کنند، نه همکاری که باهاش درگیر بشوند. نه لپتاپی که مشکل پیدا کند و نیاز به سر و کله زدن با گارانتی و تعمیرکار داشته باشند. نه جامعهالزهرائی میروند که توی ثبت درسی که امتحانش را دادهاند مشکل پیدا بشود و مجبور بشوند یک بار دیگر امتحان بدهند. و نه خیلی کارهای ریز و درشت دیگر که مشغولشان کند.
این وسط، من همیشه دارم چند تا کار را با هم انجام میدهم. بیشتر از همهشان با تلفن سر و کار دارم، بیشتر از همهشان مشکل دارم، بیشتر از همهشان بیرون از خوابگاه کار دارم. کمتر از همهشان میخوابم، کمتر از همهشان درس میخوانم، کمتر از همهشان آرامش دارم. دیرتر از همهشان خوابم میبرد و بیشتر از همهشان برّههای بالای سرم را میشمارم. بیشتر از همهشان شاعر میشوم، بیشتر از همهشان برای تلفن و چیزهای دیگر هزینه میکنم، بیشتر از همهشان گریه میکنم، بیشتر از همهشان درگیری ذهنی دارم. کمتر از همهشان میرسم یکی دو ساعتی در هفته وقت بگذارم که با دوستانم حرفهای غیردرسی بزنیم، از خودمان بگوییم و تخیله بشویم. بیشتر از همهشان در تکاپو و بدو-بدو هستم، و کمتر از همهشان نتیجه میگیرم.
کاش من هم یک دختر کاملاً معمولی بودم، با استعدادی در حد متوسط، با یک ذهن کم تکاپو، با دغدغههای کوچک و محدود، با سؤالهایی کمتر، و یک زندگی کاملاً ساده و سنتی.

