نگارهٔ پنجاه و هفتم
نگارهٔ چهل و دوم
نگارهٔ سی و سوم
نگارهٔ بیست و هفتم
نگارهٔ دوم
* پیشواز

هر روز به اسکله می‌روم
به استقبال صدای بوق کشتی‌ها
و به پیشواز هر آنکه
هیچ‌کس برای دیدنش نیامده

اسکله خالی که می‌شود از آدم‌ها
شاخه گل را به دست کسی می‌دهم
که کنار آب ایستاده
و کسی به استقبالش نیامده
و شاخه‌گلی را به سویم دراز کرده است

* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* دوستت…
* صفحهٔ ۷۹

هر وقت دیدی برده‌اندت بالا و دارند بادت می‌کنند، بدان که روزگار از دست آویزان‌ت کرده است به قناره که پوست‌ت را بکند…

* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵
* صفحهٔ ۲۰۸




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۸م, شهریور ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 1,237 نفر

    .
    این هم از منزل جدیدمان. آخرش این دفتر توسعه و آشنایی با گوگل‌ریدر و متعاقبش خواندن شیر‌آیتم‌های آی‌تی و تعریفات وردپرسی و بعد هم فرندفید و این‌ها کار دست‌مان داد و ما را آواره‌ی وبلاگستان کرد تا بالاخره در یک روزی مثل نیمه‌ی شعبان، منزل جدید به نام‌مان سند بخورد و یک‌جورهایی به کمک وردپرس بشویم صاحب‌خانه!
    از حق نگذریم بلاگفا صاحب‌خانه‌ی خوبی بود؛ اما چه کنیم که وردپرس با این اوپن‌سورسش ترکانده و از شیر آدمی‌زاد تا جان مرغ … یا حالا چه فرقی دارد؟! از جان مرغ تا شیر آدمی‌زاد درش یافت می‌شود.
    به کمک تیم وردپرس فارسی، کلیه‌ی مطالب وبلاگ سابق‌مان را انتقال دادیم به منزل جدید؛ هرچند فردای همان روز جناب آقای شیرازی، مدیر محترم بلاگفا، سدی بر این نقل و انتقالات ساختند که هنوز خراب نشده است!

    بگذریم…
    دنیای راه‌ راه، در طول مدت حدود ۲۰ ماه فعالیتش، وبلاگ نسبتا خوبی بود؛ هرچند انکار نمی‌کنم که بعضا پست‌های اسپم(!) هم توش پیدا می‌شد. اما پست‌های خوبی هم داشت که بعضی‌ش بعد از گذشت یک‌سال هنوز هم تازگی و طراوتش را حفظ کرده است و دست‌به‌دست در وبلاگستان می‌چرخد! (چقدر متواضع!)

    و اما مروری بر آن‌چه گذشت:

    .

    پرطرفدارترین مطلب:

    شهریور ۸۶، مقارن با ماه مبارک رمضان، دومین پست گفت‌و‌شنود را که منتشر کردم، خیلی بیش‌تر از اولین گفت‌وشنود توی اینترنت پخش شد و هنوز که هنوز است وبلاگ‌هایی را می‌بینم که این پست را اغلب با عنوان «چت با خدا» -با رعایت حق کپی‌رایت و بدون رعایت حق کپی‌رایت- منتشر می‌کنند. این همان پستی بود که یک هفته بعد از انتشارش سایت تبیان بدون اطلاع و اجازه، و بدون ذکر منبع، ازش استفاده کرد و بعد از یکی دو روز پی‌گیری و تماس‌های تلفنی، بین لینک دادن به وبلاگم و برداشتنش از روی سایت، دومی را انتخاب کرد!

    .

    پربازدیدکننده‌ترین مطلب:
    پربازدیدکننده‌ترین مطلب وبلاگ قبلی‌ام، که سایت‌های خبری هم رویش کار کردند، همان دو پستی بود که راجع به انفجار بمب در شیراز نوشته بودم؛ که یکی شرح ماوقع‌ش بود و دومی که بیش‌تر از اولی هم مورد توجه قرار گرفت، پاسخ به دو ابهام راجع به انفجار بود.
    به استناد فیدبرنر و گوگل آنالیتیکس، بعد از این دوتا مطلب که تعداد بازدیدکنندگان وبلاگم را در یک روز به ۱۷۰۰ نفر افزایش دادند، پربازدیدکننده‌ترین مطلب، ابزار نوین وب‌گردی بود که به معرفی گوگل‌ریدر اختصاص داشت و بعد هم پست هاله‌ی نورانی رئیس‌جمهور که در نقد مطلبی بود از وبلاگ بر ساحل سلامت و در نهایت همین پست آخر، در مورد نامجو و کار هنری‌اش(!) با قرآن!

    حالا بعد از یک فترت یک ماهه به وبلاگستان برگشته‌ام. اگر هیچ کس هم از برگشتنم به وبلاگستان خوش‌حال نباشد، خودم خیلی خوش‌حالم!

    .

    پ.ن۱: خوش‌حالی دومم هم برمی‌گردد به قبولی‌ام در کنکور ارشد که قبلا -با از دست دادن شانس قبولی در دانشکده اصول‌الدین- حسابی ناامید شده بودم، اما آخرش دعای مادر و لطف حضرت معصومه(س) کار خودش را کرد و من هم قُمی شدم!

    پ.ن۲: خیلی از دوستان در راه‌اندازی این وبلاگ کمک‌م کردند. از جمله: تیم وردپرس فارسی، آقای عطروش، جناب مهران، جناب امیرعباس و منیره عزیز -که لوگوی زیبای جی‌میلم را طراحی کرده-… از همه‌ی این دوستان به خاطر وقتی که گذاشتند صمیمانه تشکر می‌کنم.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (4 رأی، میانگین: 4.50 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱م, خرداد ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 156 نفر


    اگر وبلاگ دارید و حوصله‌اش را ندارید؛

    اگر وبلاگ ندارید و دوست دارید داشته باشید؛

    اگر وبلاگ دارید و بهش عشق می‌ورزید؛

    اگر وبلاگ ندارید و در فکر ایجاد وبلاگ هم نیستید؛

    اگر وبلاگ دارید و می‌خواهید درش را تخته کنید؛

    اگر وبلاگ ندارید و نوشتن را در حد توانایی خود نمی‌بینید؛

    اگر وبلاگ دارید و در پی ارتقاءش هستید؛

    اگر وبلاگ ندارید و وبلاگ‌نویسی را بیهوده می‌دانید؛

    اگر وبلاگ دارید و دوست دارید متحولش کنید؛

    اگر وبلاگ ندارید و اصلا نمی‌دانید وبلاگ چیست(!)؛

    اگر وبلاگ داشتید و حالا ندارید؛

    شماها را بخوانید تا در عرض ۱۲ ماه، یک وبلاگ‌نویس حرفه‌ایِ همه‌فن‌حریف شوید!!!

    با شماها، هر روز به‌تر از دیروز!تیک

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: رایانه و اينترنت
    برچسب ها: , , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۴م, شهریور ۱۳۸۶، تعداد بازدیدها: 281 نفر

    حرکت خوبی بین دوستان شروع شده به اسم بازی الفبای وبلاگ‌نویسی که غیر از برقراری یه ارتباط خوب بین وبلاگ‌نویس‌ها، سبب بیان نکات جالبی در زمینه‌ی وبلاگ نویسی هم شده. بنده هم به دعوت جناب بهرامی فراخونده شدم تا چند نکته یا تجربه‌ی خوب وبلاگ نویسی رو از دید خودم بیان کنم؛ اما چون نکته‌های خیلی خوبی رو قبلا دوستان بیان کردن، سعی می‌کنم تکرار مکررات نکنم.

    ¤ در پُست کردن مطلب عجله نکنیم! همیشه نوشتن مطلب جدید، درپی یک ایده یا جرقه‌ی ذهن صورت می‌گیره. اما این ایده و جرقه اغلب یه استارته، یه نقطه‌ای برای شروع. نباید به همین جرقه اکتفا کنیم و به محض این‌که چیزی به ذهنمون اومد مستقیما انتقالش بدیم به وبلاگ! روش فکر کنیم. پردازشش کنیم. ویرایشش کنیم. پرورشش بدیم و روی شیوه‌ی نگارشش فکر کنیم تا به بهترین شکل ممکن، مطلب رو به خواننده القاء کنه. شاید این کار کمی وقت بگیره؛ شاید به جای امروز مجبور شیم فردا مطلب رو ارسال کنیم؛ اما ارزشش رو داره. باور کنیم که: مطلب‌مون می‌تونه خیلی بهتر از اینی که الان توی ذهنمون هست باشه. وسواس داشته باشیم. توی این مورد وسواسی عمل کردن خوبه.
    حالا اگه این کار رو هم نمی‌خوایم بکنیم حداقل بعد از نوشتن مطلب، یکی دو بار از روش بخونیم و جمله‌بندیش رو چک کنیم و غلط‌گیری کنیم. بعضی از دوستان حتی این کار رو هم انجام نمی‌دن!

    ¤ برای آپدیت کردن وبلاگمون یک دوره‌ی زمانی مشخص کنیم. آپدیت کردن روزانه‌ی یه وبلاگ ساده، نه نشونه‌ی ماهر بودن بلاگر هست، نه نشونه‌ی ذهن تواناست، نه توانایی قلم رو می‌رسونه و نه…! برای خودمون یه برنامه‌ی مشخص داشته باشیم؛ مثلا هر دو هفته یک‌بار مطلب جدید بنویسیم. البته روی تاریخ دقیق آپدیت و ساعت و دقیقه و ثانیه‌اش حساس نشیم، لازم نیست مثل یک ماشین الکتریکی، درست سر وقت به‌روزرسانی کنیم! توی این مورد وسواسی عمل کردن خوب نیست و البته همیشه استثنائاتی هم وجود داره. گاهی شرایط ایجاب می‌کنه که ما دقیقا طبق برنامه پیش نریم و زودتر از همیشه مطلب بعدی رو ارسال کنیم.
    اما در کل باید منظم باشیم. به چند دلیل:
    اولا: آدم باید توی همه‌ی امور منظم باشه؛ از جمله در امر مقدس وبلاگ‌نویسی!
    ثانیا: اگر ماهی یک‌بار آپدیت کنیم، اما مطلب‌مون رو پرورش بدیم و آدم رو به فکر بندازیم؛ خیلی بیش‌تر هنر کردیم تا وقتی که هفته‌ای سه چهار بار آپدیت کنیم، ولی سه تا در میون هم مطالب‌مون قابل استفاده نباشه.
    ثالثا: این فرصت رو به همه بدیم که مطالب‌مون رو بخونن. شاید یه نفر به خوندن اون مطلب نیاز داشته باشه!

    ¤ با نوشته‌های مأیوس کننده و غم‌بار، احساسات منفی‌مون رو به بقیه انتقال ندیم! وبلاگ محل تخلیه‌ی ناراحتی‌های ما نیست؛ ضمن این‌که ملت هم خودشون به قدر کافی گرفتاری و ناراحتی دارن. سعی کنیم حس خوبی رو القاء کنیم. توی این مورد وسواسی عمل کردن خیلی خوبه. البته همه‌ی حس‌های منفی هم بد نیستند؛ بعضی از این جور القائات، می‌تونه یه تلنگر باشه و شروع یه تفکر. می‌تونه خواننده رو به تأسفی واداره که مقدمه‌ی یه حرکت باشه (که خود این، یکی از اصولی‌ترین اهداف یه وبلاگ‌نویس متعهده).

    ¤ برای بالا بردن تعداد نظرات وبلاگمون به هر کاری رو نیاریم! بعضی از راه‌های بالابردن تعداد نظرات، مثل گذاشتن لینک آهنگ‌های درخواستی و عکس‌های دلخواه و … دیگه قدیمی شدن. اما هنوز راه‌های غیرقانونی(!) دیگه‌ای برای افزایش تعداد نظرات خوانندگان وجود داره؛ از جمله:
    ۱- نوشتن مطلب جدید در ابتدای آخرین پُست؛ به جای یک پست جدید!

    ۲- ماه به ماه آپدیت نکردن (حداقلش اینه که دوستان نگران حالمون میشن و هی میان احوال‌پرسی می‌کنن).
    ۳- استفاده از ترفندها و اداهای مختلف! راحت‌ترینش اینه که یه مطلب کوتاه بزنید با این عنوان: تعطیــــل است و در توضیح اون بگید که به دلایلی (دلایل مشخص یا مبهم، فرقی نداره) دیگه نمی‌خواید(یا نمی‌تونید!) ادامه بدید و وبلاگ‌نویسی تعطیل! طولی نمی‌کشه که موجی از نظرات حاکی از ابراز تأسف و خرسندی و موعظه‌گرانه و آه و ناله و فریاد و فغان از فقدان شما و … به وبلاگتون سرازیر میشه. پس از نیل به مقصود، می‌تونید با جملاتی مثل
    به خاطر ابراز لطف و محبت دوستان دوباره می‌نویسم یا من تازه متوجه رسالت سنگینم شدم یا فکر نمی‌کردم نوشته‌هام این‌قدر برای بقیه مهم باشه یا مشکلم یهو رفع شد! یا چون من خراب رفیقم… و … ، وبلاگ نویسی رو از سر بگیرید.
    البته هیچ‌کدوم از این راه‌ها برای شما وبلاگ‌نویسان متعهد توصیه نمی‌شه.پس در مورد تعداد نظرات وبلاگ‌مون زیاد وسواسی عمل نکنیم.

    ¤ حاج آقا! شما هم غلط املایی؟! کاش این مشکل دیگه یقه‌ی قشر روشن‌فکر جامعه، اعم از دکتر و مهندس و معلم و دانشجو و منبری و طلبه و … رو نمی‌گرفت! اگه واقعا املای درست کلمه‌ای رو نمی‌دونیم کمی جستجو کنیم و املای درستش رو پیدا کنیم. البته بعضی‌ تنبل‌ترها به این شیوه مشکل‌شون رو حل می‌کنن:
    عَظْم (اظم؟! عزم؟! ازم؟! اذم؟! عذم؟! اوممممم آهان! اضم) !!! یا به این شیوه: عَظْم (درست نوشتم؟!) !!!
    کلمه حتی اگر به صورت عامیانه نوشته میشه، باید حروفش همون حروف شکل اصلی کلمه باشه. بذار درسته نه بزار! بعضی‌ها هم البته در اصل کلمه اشتباه می‌کنند، نه در املاش: به نحو احسنت غلطه دلبندم! به نحو احسن درسته! توی این مورد وسواسی عمل کردن واجبه!
    فرهنگستان زبان کاش یه تینکی به حال این دیکتیشن ما بلاگرهای پرشن‌لنگوج می‌کرد!
    پیشنهادم اینه که از این به بعد دوستان خجالت رو کنار بذارن و غلط‌های املایی‌ای که از وبلاگ‌نویسان محترم می‌بینن رو خیلی دوستانه و بی‌غرض تذکر بدن تا انشاءالله ادبیات نسل‌های آتی از این گزند مصون بمونه! 

    ¤ درسته که داشتن وبلاگ هیچ خرجی نداره، اما این یک سرمایه است؛ هدرش ندیم! یادمون باشه که وبلاگ یک صفحه‌ی خصوصی به معنای محلی محصور و پنهان از دیده‌ها نیست؛ یک تریبون جهانیه. مواظب نوشته‌ها و مطالبمون باشیم… و یادمون باشه کسی که وبلاگمون رو می‌خونه برای این کار داره وقت می‌ذاره، ثانیه‌ها یا دقایقی رو صرف وبلاگ ما می‌کنه که می‌تونن خیلی ارزشمند باشن و ما مسئول اون چند ثانیه و چند دقیقه هستیم.

    ***

    ¤ همیشه مثل من کوتاه بنویسید!
    ¤¤ شماره نزدم تا معلوم نشه به جای ۵ تا مطلب ۶ تا نوشتم!
    ¤¤¤ بخونید: نکات خوبی درمورد محتوای وبلاگ¤¤¤ نکات فنی جالب وبلاگ‌نویسی¤¤¤ ادبیات وبلاگ‌نویسی¤¤¤ آموزش گام‌به‌گام نحوه‌ی قرار دادن عکس در وبلاگ!¤¤¤ ایضا راهنمای قرار دادن عکس در وبلاگ¤¤¤ چند تجربه‌ی وبلاگی یک گیس سپید برای ما جوونترها!¤¤¤ وبلاگ باید سیب‌زمینی نباشد¤¤¤ الفبای وبلاگ‌نویسی دایی امید¤¤¤ چند تا نکته‌ی دیگه… باز هم بود، ولی این مطلبا رو بیشتر دوست داشتم!
    ¤¤¤¤ از دوستان خوبم، صاحبان وبلاگ‌های عاشقانه، بارقه‌های امید، پیاده تا عرش، گاه‌نوشت‌های یک رهرو، عطر سیب و ماه ناتمام دعوت می‌کنم تا در صورت تمایل پنج تجربه‌ی وبلاگ‌نویسی رو بیان کنند.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۳م, مرداد ۱۳۸۶، تعداد بازدیدها: 172 نفر

    شنبه ۱۳/۵
    یکی دو روز ِ مانده به اردو، تقریبا در دفتر توسعه سپری می‌شود… همه‌اش گیر طراحی یکی دو صفحه کاغذم! -البته این هیچ ربطی به استعداد و این‌ها ندارد و صرفا به خاطر حساسیتی است که در کارها دارم و ظرافتش!-

    سه شنبه ۱۶/۵
    امروز، موعد مقرر است و کم‌کم آماده می‌شوم بروم دفتر توسعه… شیرازی‌ها اولین نفراتی هستند که می‌رسند. وارد دفتر که می‌شوی اصلا فکر نمی‌کنی کسی آن‌جا باشد، از بس که سکوت همه جا را فراگرفته و جیک از رفقایمان در نمی‌آید.  عطر نماز و منتظر و پرستوی دل از جمله بلاگرهای شیرازی حاضر در اردو هستند.
    بعد از صرف ناهار(حسابی نمک‌گیر دفتر توسعه شدیم در این سفر!) به اردوگاه می‌رویم: سازمان ملی جوانان قم، انتهای خاک‌فرج… تا شب، تهرانی‌ها و چند نفر دیگر از قم و تبریز به جمع‌مان اضافه می‌شوند. جالب است که در این میان، شقایق را می‌بینم. از بچه‌های دبیرستانمان و تک‌خوان گروه تواشیح‌مان… یادش بخیر! حالا برای خودش یک پا خبرنگار شده است؛ ولی مثل همان روزها گرم است و صمیمی و پرحرارت. هم‌رشته‌ درآمدیم و هم‌زمان هم فارغ‌التحصیل شده‌ایم!

    شب اول گرد هم می‌نشینیم جهت معارفه: نام و نام خانوادگی و نام وبلاگ و آیدی و میزان تحصیلات و بعضا سن.(توجه دارید که سن خانم‌ها از موضوعات همواره سِکرت بوده و در این جمع برخی- از جمله بنده- اغفال شدند و سنشان را لو دادند که همه‌اش تقصیر این تهرانی‌ها بود!)
    برنامه‌ها رسما از صبح روز چهارشنبه با کلاس پربار جناب آقای دکتر مؤذن آغاز می‌شود… صبح‌ها دو کلاس و بعدازظهرها نیز دو کلاس دیگر برگزار می‌شود و در انتهای هر کلاس هم پرسش و پاسخ به اضافه‌ی پذیرایی!

    حواشی امور همیشه از اصلش ماندگارتر می‌شوند؛ مثل حواشی همین اردو.
    روز پنجشنبه(۱۸/۵) فراموش نشدنی است! صبح می‌رویم مسجد مقدس جمکران(جای شما خالی!). صبحانه هلیم است (باز هم جایتان خالی!) و اضافی آن را کاسه کاسه می‌دهیم به ملت زائر و مسافر… بعد می‌برندمان به جایی کوهستانی و تفریحی که اسمش را گذاشته‌اند دهکده و ِسف. معنایش چیست و چرا این اسم را برایش انتخاب کرده‌اند نمی‌دانم؛ همین قدر می‌دانم که هوایش عالی است و البته سخنان سرکار خانم علاسوند از آن عالی‌تر!
    از ساعت ۱ بعدازظهر منتظر ناهار می‌شویم. ماشین حامل ناهار، به دلایلی مثل مسیر اشتباه و خرابی، دیر می‌رسد. هر چه خودداری می‌کنیم و زبان به دهان می‌گیریم و خودمان را از جمع دور می‌کنیم که قار و قور شکممان ضایعمان نکند، فایده ندارد؛ تا ساعت دو، دو و نیم که دیگر این حالت به همه سرایت می‌کند و دست از تظاهر و انکار می‌کشیم. همه یک‌دل می‌شویم و بحث می‌کنیم بر سر این که چی شده که ما را می‌آورند در یک جای دور از شهر که صدایمان به جایی نمی‌رسد و بعد هم ناهاری در کار نیست!… کم‌کم می‌رسیم به اخفائات پشت صحنه‌! در عرض چند دقیقه بین همه چیز ارتباط برقرار می‌شود. بین این که این‌جا موبایل‌ها آنتن نمی‌دهد… و برخلاف روز قبل، بهمان تغذیه‌ی نیم روز نداده‌اند… و امروز پنجشنبه است… و استاد کلاس بعدازظهرمان یک روحانی سید است… و از درختان زردآلویی که دیشب وصفش را شنیده بودیم خبری نیست(برای کسب اطلاعات بیشتر باید در اردو می بودید!) و… و ارتباط همه‌ی این‌ها با ما، وبلاگ‌نویسان نخبه(!!!)… بعضی که حالشان وخیم‌تر است دچار توهم می‌شوند و بعضی هم از طرف جمع وصیت‌نامه‌ای می‌نویسند تا عبرت آیندگان شود!!!
    و خلاصه این وضع ادامه دارد تا ساعت ۳ که به سلامتی چلومرغ‌مان می‌رسد و در عرض چند ثانیه همه چیز به حالت عادی خود برمی گردد؛ از جمله توهمات!

    شب آخر، جشنی می‌گیریم به مناسبت عید مبعث و تولد گل سرخ. (بعدش افسوس خودم که چرا نگفتم تولد من هم هست! کی به کی بود؟! حالا گیریم که تولدمان هم پنج شش ماه پس و پیش می‌شد؛ طوری نمی‌شد که!)

    تولد گل سرخ

    علی‌رغم این که خیلی‌هامان از قبل هیچ شناختی نسبت به هم نداشتیم و حتی نام وبلاگ‌های یکدیگر را هم نشنیده‌ایم اما همه با هم رفیق شده‌ایم؛ آن‌قدر که شب نشینی‌هایمان می‌شود محفل نقل خاطرات با حضور خانم‌ها نقوی و شریعتمدار(از دفتر زنان و خانواده‌ی ریاست جمهوری).

    یک‌شنبه ۲۱/۵
    دیشب را به مقصد شیراز در راه بودم. درست مثل وقت آمدن خلوت است و باز هم دو صندلی برای یک نفر! دائم اردو و بچه‌ها و اتفاقات و جریانات آن از ذهنم می‌گذرد (البته منظورم از “دائم” همان نیم ساعتی است که در راه برگشت بیدارم! )
    برخی چهره‌ها فراموشم نمی‌شوند. شهیده و نجابت و آرامشش. کوثر و دوقلوهایش. سادات موسوی و محمدجواد پرانرژی‌اش که یک در میان، کلامش این بود: اتیته (جهت اطلاع از معنای دقیق این کلمه و مصداقش هیچ کمکی نمی‌توانم بکنم!) سرکار خانم نقوی و یک‌رنگی و بی‌ریایی‌اش –که قبل‌ترها هم در موردش گفته بودم-. حمیده و پاکی‌اش. پرستوی دل و صبوری و فهم و درکش. راضیه و کوچولوی دو ماهه‌اش و خواهر صبور و همراهش. منتظر و م.ک و بامعرفتی‌شان. فاطمه و برگه‌های حضور و غیاب و روحیه‌ی حساسش. هاجر و متانتش. نجمه و وقارش. زینب و سکوت و ادبش. فاطمه و چابکی و خونسردی‌اش. گلدختر و گل‌دختری‌اش! … … و آقایان فضل‌الله‌نژاد و پسرش. منبرنت و شور زدنش. احسان‌بخش و سردبیری خط خطی‌اش(!). سرداربی‌قالی و ملانقطی بودنش. اجرایی و جیم شدنش. فخری و کم‌حرفی‌اش. بهرامی و رندی‌اش(!)… (جهت کسب اطلاعات بیش‌تر می‌توانید کلیک کنید!)

    دلتنگ دوستان می‌شوم. تجربه‌ها را ارج می‌نهم و دوستان را به خاطر می‌سپارم. پلک‌هایم سنگین می‌شود و… 

    سفر، خوشمزه است و وقتی پشت سرش جریان غیر منتظره‌ای مثل الحاق به یک مجموعه‌ی جدید باشد، خوشمزه‌تر می‌شود؛ به خوشمزگی همان چلومرغ بعد از چند ساعت گرسنگی!

    ضمنا گزارش‌های اردو رو می‌تونید از اینجا پی‌گیری کنید.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: خیزش ِ نرم
    برچسب ها: , , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۱م, مرداد ۱۳۸۶، تعداد بازدیدها: 188 نفر

    چهارشنبه ۱۰/۵
    مسافرم و توپم پر است. با یک آدم صبور صحبت می‌کنم، خالی می‌شوم و آماده‌ی سفر!
    باید بروم قم برای امتحانات. می‌روم، اما نه برای امتحانات؛ اول از همه می‌روم که رفته باشم! بعد می‌روم که آب و هوایی عوض کنم؛ زیارتی داشته باشم و دیداری تازه کنم.
    از دم در ترمینال عده‌ای ایستاده‌اند و التماس می‌کنن: تهران، قم، اصفهان… من از قبل بلیط دارم. درست مثل سال پیش اتوبوس‌ها خلوتند. دو صندلی برای یک نفر؛ مثل من! انگار سهمیه‌بندی تأثیری بر این قسمت از حمل و نقل نداشته است؛ نه شلوغ است و نه قیمت‌ها افزایش داشته!
    در اتوبوس جاگیر می‌شوم؛ ولی این بار بی هیچ احساسی! نه احساس غرور و استقلال از سفر کردن به تنهایی و نه احساس تنهایی… نه ذوقی و نه اضطرابی… عینهو سیب زمینی! مثل این است که از دم در خانه،‌ سوار اتوبوس‌های شهری شده‌ام و دارم می‌روم به سمت دانشگاه؛ اما کمی دورتر!!!
    هنوز حرکت نکرده، «اخراجی‌ها» مهمان اتوبوس می‌شوند. این بار به قصد تفریح نگاه می‌کنم؛ بیش‌تر می‌خندم و کم‌تر تأسف می‌خورم! هنوز فیلم به نیمه نرسیده که پلک‌هایم روی هم می‌افتد تا وقت شام و نماز(اصولا در اتوبوس هیچ کاری مفیدتر از خوابیدن نیست!).
    ساعت ۱۰ که می‌شود نماز خوانده و شام خورده سوار اتوبوس می‌‌شویم… همه خوابند و من در اندیشه‌ی این که چرا خوابم نمی‌برد! به ناچار مشغول نوشتن می‌شوم؛ زیر نور کم رمق موبایل و روی یک تکه کاغذ که انگار خدا رسانده -خیلی کم پیش می‌آید که دفترچه‌ای دم دست نداشته باشم- مشغول نوشتن هستم که اس ام اسی می رسد و زهره‌ام می‌ترکد و احتمالا چرت یکی دو نفر را هم پاره می‌کند!…
    (از معدود اتوبوس‌هایی است که به قاعده خنک است و در آن –به جای دیمبیلی دامبو- موسیقی سنتی پخش می شود و ساعت و تاریخش به روز است!)
    … می‌روم که بخوابم!

    پنجشنبه ۱۱/۵
    از اتوبوس که پیاده می‌شوی، رانندگان قمی اجازه نمی‌دهند احساس غربت کنی! فصل امتحانات جامعةالزهرا را می‌دانند و طلابش را از بین مسافرین تشخیص می‌دهند. اولین گزینه‌ی پیشنهادی آن‌ها حرم است و بعد جامعةالزهرا! چانه می‌زنم و یکی‌شان را به هزار تومان راضی می‌کنم…
    شهر، یک دست سیاه‌پوش شده است. امروز روز تشیع پیکر پاک مرحوم آیت الله مشکینی است.
    نفس عمیقی می‌کشم. احساس خوبی دارم. انگار بعد از یک تنگی ِ نفس طولانی، ماسک اکسیژن زده‌ام! چقدر شیراز هوایش سنگین شده بود. این‌جا دیگر برای خودت کسی هستی؛ هر چند بی نام و نشان! اما هستی و صرف بودنت و آن چه هستی مهم است نه چیز دیگر!!!

    ساعت ۵:۳۰ صبح است که می‌رسم به جامعه(جهت اطلاع از جزئیات بیشتر سفر، می‌توانید به دفترچه‌ی خاطراتم رجوع کنید! ) ساعت ۱۱ اولین امتحان را داده‌ام. با گلدختر قراری گذاشته‌ایم و بعد از مدتی طولانی دیداری تازه می‌کنیم… زیارت‌نامه‌ای می‌خوانیم و بعد از یک ساعت صحبت و تعریف، می‌رویم به سمت دفتر توسعهدفتر توسعه‌ی وبلاگ دینی.
    کوچه‌ای باریک و دری سبز رنگ…. “آقای…” با دوچرخه‌اش سر می‌رسد(جهت کسب اطلاعات دقیق‌تر در مورد “…” می‌توانید تحقیق کنید!) -شاید یکی از دلایل استفاده از دوچرخه به جای ماشین، همین باریک بودن کوچه باشد!(چه حسن تعلیلی!)-
    وارد دفتر که می‌شوم اطراف را برانداز می‌کنم تا نام و نشانی از دفتر توسعه پیدا کنم. تلاشم مؤثر واقع می شود. یک پلات چند در چند(!):

    دینی بلاگ

    بعد از کمی تأخیر (۲ ساعت!) جلسه‌ای برپا می‌شود… قرار است اردویی برگزار شود تخصصی، ویژه‌ی بانوان وبلاگ‌نویس به اسم طهورا. برای وبلاگ‌نویسان سرتاسر کشور. عناوین کلاس‌ها و نام اساتیدش آدم را وسوسه می‌کند. جلسه که تمام می‌شود من تازه کمی در جریان اردو قرار می‌گیرم!
    گلدختر پیشنهاد می‌کند بعد از اتمام امتحاناتم، در قم بمانم تا هم در اردو شرکت کنم و هم کمکش باشم. قبول می‌کنم. قبول می‌کنند و می‌شوم وردست گلدختر…

    چون شرح سفر طولانیه، ناچار باید بگم:
    ادامه دارد…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: خیزش ِ نرم
    برچسب ها: , , ,