این روزها فکرم مشغول انتخاب رشته است. بعد از چند هفته تحقیق و مشاوره، هنوز نفهمیدهام اولی را انتخاب کنم که یک علم تحلیلی و مبنایی است؛ یا دومی را که ابزاری و کاربردی است. این که قید «اولی» و «دومی» را آوردم، یعنی که مشاوره و تحقیق، همچین هم بیاثر نبوده است؛ اما خب، هنوز رفع تردید هم نشده است.
خب اگر تحلیل کنم و آسیبشناسی، ولی ابزارش را نداشته باشم؛ یا برعکسش، اگر ابزار و شیوهی کار را بلد باشم، ولی سرچشمهی مشکل را نتوانم پیدا کنم، چه فایده دارد؟! تا آخر عمرم هم که نمیتوانم بین رشتههای مختلف بچرخم و بخوانم تا «همه فن حریف» بشوم!
همیشه ذهنم به اینجا که میرسد، دو تا «کاش» توی سَرم چرخ میخورد: اولیاش اینکه «کاش آدم اینقدر محدود نبود»؛ که خب به هر حال، همین است که هست! دومیاش اینکه کاش مؤسسات فرهنگی ما، به جای این همه طرحهای کماثر کوتاهمدت، میآمدند برنامهی درازمدت ِ عملی و شدنی برای خودشان میریختند و بعد چند تا نیروی تاپ و بااستعداد و خلاق هم میگرفتند. بعد استعداد و علایق نیروهایشان را درست و حسابی و کارشناسانه، کشف میکردند و بر حسب علاقهی فردی و نیاز گروه، آنها را میفرستادند توی رشتههای مختلف دانشگاهی و از مجموع اینها یک گروه کارکُشتهی هماهنگ میساختند. مثلاً یکی آسیبشناسی میکرد و میداد بعدی تا راهکار تخصصی ارائه بدهد. بعد او هم راهکارش را میداد نفر بعدی تا روش اجرایش را تعیین کند و یکی دیگر هم مسئول اجرایش میشد. اینطوری هم همه از تخصصشان استفاده میکردند، هم لذت کار در همان حیطهی تخصص را میچشیدند، هم کار به بهترین کیفیت انجام میشد، و هم شاید گوشهای از یک گرهی مملکت باز میشد.



