چند سال است کار مثلا فرهنگی میکنم و حالا که به گذشته نگاه میکنم، تأثیراتش را فقط در دایرهی کوچکی از مخاطبین و بُرد زمانی کوتاهی میبینم. کاری شده است و هزینهای و فکری؛ بعد هم تمام شده و رفته است!
شاید یکی از علتهایش، تکرویهای گروههای فرهنگی است و موازیکاریهایی که نمیدانم کی قرار است تمام بشود و روزی بیاید که همهی متعهدینی که احساس وظیفه میکنند را با هم سر یک میز همفکری و همدلی ببینیم.
علت دوم راحاج حسین یکتا خوب بیان کرد. کارها از وقتی ابتر ماند که -تازه اگر یادمان مانده باشد-به قاعدهی «و ما رمیتَ اذ رمیتَ ولکن الله رمی» اولویت دست چندم دادیم و انداختیمش بعد از «کار تخصصی» و «به روز بودن» و «ابتکار» و «سبْک» و هزارتا کلمهی دهانپرکن دیگر.
برای همه چیز اهمیت قائل شدیم، الا وصل نگهداشتن سیم ارتباطمان. انواع برنامههای آموزشی و توجیهی برای نیروهایمان میگذاریم و هزینه میکنیم، اما دریغ از یک جلسه درس اخلاق هفتگی، یک زیارت عاشورای دستجمعی یا حتی یک دعای فرج ساده!
اعتقادات را بستهبندی کردهایم و پاپیون مقدس بهش زدهایم و گذاشتهایمش کنج خلوتمان. احساس وظیفه میکنیم، جلسهی فرهنگی میگیریم و نماز اول وقت را با هزار تا توجیه یا بدون توجیه، موکول میکنیم به بعد از جلسه.
دم از قیام علیه ظلم و سکوت میزنیم و زیارت عاشورا را به هیچکدام از جمعها و جلساتمان راه نمیدهیم. توی وبلاگهایمان از اخلاق مینویسیم و گوش دادن به سخنرانیهای روحانیون را اگر افت کلاس ندانیم، لازم نمیدانیم.
خودمان را موظف میدانیم که برای مقابله، از جدیدترین تولیدات هالیوود و بالیوود و چیچیوود مطلع باشیم و شب تا صبح، آخرین فیلمهای روز را دانلود میکنیم و بعد، از فرط خستگی، اگر نماز صبحمان قضا نشود، به رختخواب میرویم؛ اما خودمان را موظف نمیدانیم از آخرین جریانات سیاسی یا دستکم آخرین بیانات رهبر خبردار بشویم.
مدرن شدهایم. ما را جز در خلوت خودمان، با امور دینی کاری نیست. مدت زیادی است که بینالطلوعین را حتی نمیبینیم، چه رسد به تلاوت چند آیه قرآن در بینالطلوعین یا یک دعای عهد ساده.
از وقتی مدرن شدهایم، چشمهی اشکمان خشک شده است. محرممان هم اینترنتی شده است. مدرن شدهایم و از آن لب بام افتادهایم. گفتیم به جای این همه روضه، یک حرفی بزنیم که اطلاعات مردم بالا برود، رسیدهایم به حذف روضه!
برنامهی هفتگی سینما و کوه و استخر و کافه رفتنمان ترک نمیشود، اما برای شرکت در یک دعای کمیل و توسل دستهجمعی، یا زیارت امامی، امامزادهای، حرَمی… وقت نداریم!
مدتهاست دیگر تأکیدی بر انجام کارها با وضو و رو به قبله و با توسل نمیشنویم. «تقوا» کلمهی نامأنوسی شده است. درج آیهی قرآن در نوشتهها، منسوخ شده است. خدا را سر سجادههایمان، خانهنشین کردهایم. مدرن شدهایم…

یک زمانی کارمان شده بود جلسه گرفتن. اگر بچهها بودند، یک جلسهی چند نفری؛ اگر نبودند، خودمان دو تایی تشکیل جلسه میدادیم. فرقی هم نمیکرد که جلسه را توی دفتر کارمان تشکیل بدهیم یا توی مسیر راهپیمایی روز قدس یا حتی پای تلفن. همیشه حرفها از یک جایی که خودمان میدانستیم شروع میشد و به یک جایی که نمیدانستیم ختم میشد.
خروجی جلسهها هم به جای یک طومار چند متری مکتوب، اثری بود که توی شکل گرفتن یا تغییر روند فکریمان میگذاشت. اصلا همین که یک مدت ذهنمان به چیز مهمی مشغول میشد، خودش یک جور خروجی بود.
دیشب که بعد از چند ماه، با چند تا از بچهها دور هم جمع شدیم، شیرینی نشاط فکری سابق را دوباره تجربه کردم. مینشینیم دور هم و دغدغههای ریز و درشت ذهن را میریزیم وسط. یک کمی زیر و رویشان میکنیم و دانستههای جدیدمان را بهشان اضافه میکنیم. بعد مهمترها را بزرگ میکنیم و میگذاریم وسط و بقیه را کنارش میچینیم. آخرش هر کسی به سهم خودش چیزی برمیدارد؛ یا خط فکری جدیدی پیدا میکند و یا خط فکریاش ضخیمتر و روشنتر میشود. چاییمان را میخوریم و با ذهنی دیفرگ شده، هر چند پرکارتر و مشغولتر، برمیگردیم خانه.
این روزها فکرم مشغول انتخاب رشته است. بعد از چند هفته تحقیق و مشاوره، هنوز نفهمیدهام اولی را انتخاب کنم که یک علم تحلیلی و مبنایی است؛ یا دومی را که ابزاری و کاربردی است. این که قید «اولی» و «دومی» را آوردم، یعنی که مشاوره و تحقیق، همچین هم بیاثر نبوده است؛ اما خب، هنوز رفع تردید هم نشده است.
خب اگر تحلیل کنم و آسیبشناسی، ولی ابزارش را نداشته باشم؛ یا برعکسش، اگر ابزار و شیوهی کار را بلد باشم، ولی سرچشمهی مشکل را نتوانم پیدا کنم، چه فایده دارد؟! تا آخر عمرم هم که نمیتوانم بین رشتههای مختلف بچرخم و بخوانم تا «همه فن حریف» بشوم!
همیشه ذهنم به اینجا که میرسد، دو تا «کاش» توی سَرم چرخ میخورد: اولیاش اینکه «کاش آدم اینقدر محدود نبود»؛ که خب به هر حال، همین است که هست! دومیاش اینکه کاش مؤسسات فرهنگی ما، به جای این همه طرحهای کماثر کوتاهمدت، میآمدند برنامهی درازمدت ِ عملی و شدنی برای خودشان میریختند و بعد چند تا نیروی تاپ و بااستعداد و خلاق هم میگرفتند. بعد استعداد و علایق نیروهایشان را درست و حسابی و کارشناسانه، کشف میکردند و بر حسب علاقهی فردی و نیاز گروه، آنها را میفرستادند توی رشتههای مختلف دانشگاهی و از مجموع اینها یک گروه کارکُشتهی هماهنگ میساختند. مثلاً یکی آسیبشناسی میکرد و میداد بعدی تا راهکار تخصصی ارائه بدهد. بعد او هم راهکارش را میداد نفر بعدی تا روش اجرایش را تعیین کند و یکی دیگر هم مسئول اجرایش میشد. اینطوری هم همه از تخصصشان استفاده میکردند، هم لذت کار در همان حیطهی تخصص را میچشیدند، هم کار به بهترین کیفیت انجام میشد، و هم شاید گوشهای از یک گرهی مملکت باز میشد.
از وقتی که یادم می آید در حال سفر بودیم و اثاثکشی. شیراز به دنیا آمدم، ولی در ایران بزرگ شدم!
از این شهر به آن شهر… یک سال اینجا، دو سال آنجا، سه سال هم جای دیگر… سالی یک بار، گاهی هم دوبار میآمدیم شیراز و بعد از یک هفته هم بر میگشتیم ولایتمان!
آرزویم بود که برای یک سال هم که شده، مدارس شیراز را تجربه کنم. سر کلاسهایی بنشینم که همهشان شیرازیاند. همه با لهجهی شیرازی با هم حرف میزنند و دیگر لازم نیست دقت کنی به کلام همکلاسیهایت تا ببینی چه اصطلاحاتی در فرهنگشان بیشتر رواج دارد و همانها را به کار بگیری! (چهمیدانستم که اینجا، از هر ۱۰ نفر، یکیشان هم شیرازی نیست!)
آخرش قسمتمان شد و پیشدانشگاهی را شیراز گذراندیم…. بی هییییییچ جذابیت یا اتفاق خاصی!
از سوم ابتدایی در مدرسه فعال بودم. (البته یک جورهایی میشود گفت فعالمان کردند!) اولش را با خواندن سرود شروع کردیم و کمی بعد هم دکلمهی شعر و اجرا و … تا رسیدیم به راهنمایی. آن موقع دیگر غیر از سرود و شعر، زده بودیم توی کار تهیه و تنظیم و کارگردانی و اجراء نمایش! (آن هم از نوع طنزش!) در دبیرستان هم شده بودیم یک پای کارهای فرهنگی مدرسه. از اجرا و دکلمهی شعر و مناجات نامهی خواجه عبدالله انصاری و نمایش و ستاد اقامهی نماز(!) و… تا تواشیح و تواشیح و تواشیح! عجب حالی میداد این تواشیح! یادش بخیر.
پیشدانشگاهی هم که …. هیییچ! یکی دوبار رفتم دفتر تربیتی مدرسه و پیشنهاد اجرای یکی دو برنامه دادم؛ اما خبری نشد. چون خودم هم با هیچکدام از بچهها آشنا نبودم، دیگر کلا هیچ خبری نشد. (آن موقع هنوز نمیدانستم یک مَن شیرازی، چقدر بخار دارد!!!)
خلاصه کارهای فرهنگیمان همهاش محدود بود به مدرسه و حتی فکرش را هم نمیکردیم که خارج از محیط مدرسه و هم سن و سالان نیز بشود کار فرهنگی کرد؛ آن هم نه فقط برای یک مدرسه، که برای شهر و بلکه کشور….
تا اینکه یک روز، همین گلدختر خودمان، بعد از یکسال آشنایی، بنده را به یک مجموعهی بسیار کوچک فرهنگی (و البته با اهداف بسیار بزرگ) دعوت کرد.
مدت همکاریام با آن مؤسسهی فرهنگی بسیار کوتاه بود، اما به جرأت میتوانم بگویم آموختههایم از این مؤسسه، خیلی بیشتر بود از آن دو سه سالی که در مجموعهی فرهنگی بزرگی مثل کانون فعالیت میکردم.
شاید یکی از دلایلش همان کوچک بودن محیط مؤسسه بود و این که آموزش یکسانی در زمنیهی اطلاعات سیاسی، فرهنگی، بررسی نیازها، شیوهی ارائهی خدمات فرهنگی و … به اعضا داده میشد و یک جورهایی همه با هم رشد میکردند و پیش میرفتند. یعنی اختلاف سطح معلومات اعضا را سعی میکردند کم کنند.
ضمن اینکه بین اعضا یک ارتباط بسیار دوستانه (از نوع گروههای نخستین) برقرار بود و به همهی اعضا امکان اظهار نظر داده میشد و حتی نظرات ناپختهی بعضی از تازه واردین (مثل بنده) هم نقد که نمیشد هیچ، بعضا به اجرا هم درمیآمد که البته خودش تشویق و تقویتی بود برای انگیزه و کار و ابتکار.
مؤسسه، چارت سازمانی مکتوبی نداشت (شاید هم داشت و من ندیدم)؛ اما خوب میدانم که تصمیمگیرندهی نهایی، همهی اعضا بودند، بالاتفاق.
وقت اجرای طرحها که میشد، از هر کدام از اعضا، هر کاری، در هر زمینهای، برمیآمد انجام میداد: یکی خرید ملزومات میکرد و یکی مطالب را جمعآوری میکرد؛ یکی تایپ می کرد و یکی ویرایش؛ یکی واسطه جور میکرد و یکی سیاهی لشگر(برای کمک)؛ یکی پیگیر کارهای اداری میشد و یکی به شیوهی مهد کودکها، بچه ها را سرگرم میکرد؛ یکی قیچی میزد و یکی میوه میخو… ببخشید! یکی از درختشان میوه میچید و ما میخوردیم(چه زردآلوهایی بود، یادش بخیر!).
خلاصه حد و مرزی برای وظایف تعریف نشده بود. شاید چون کسی آنجا در پی کم کاری نبود، کار آنجا اجباری نبود. (اُهُع! ردیف و قافیهاش جور شد، احتمالا در من نیز استعدادی نهفته است… باید رویش کار کنم!) شاید وجود این همه شور و نشاط، به دلیل همین عدم تعریف وظایف بود، چون چیزی تعاملات و فعالیتها و تواناییها را محدود نمیکرد.
از زیباترین و پرشورترین (و به قولی باحالترین!) فعالیتهای مؤسسه، اجرای سه طرح بزرگ جوانهی سپید بود در سطح شهر شیراز (که البته تجربهاش به درد انتخابات و تبلیغات ستاد انتخاباتی جناب رئیس جمهور -در شیراز- هم خورد).
حالا چه شد که ما دچار نوستالجی (!) شدیم و اینها را نوشتیم، نمیدانم! شاید برای این که آخرش بگوییم:
همه جا میشود کار کرد، کارهای بزرگ؛ حتی اگر چند نفر باشیم… حتیتر اگر یک نفر باشیم؛ پس:
تقوموا لله مثنی و فردی



(6 رأی، میانگین: 4.17 امتیاز از 5)