.
با این که تقریباً هیچوقت، دوست و همراهِ کتابخوان نداشتهام که باهاش لذتهای کتابخوانیام را به اشتراک بگذارم؛ اما هنوز این حظِ کتابخوانی و اشتیاقِ انکار نکردنی برای همخوان کردنش از سرم نیفتاده است.
دوستِ کتابخوان البته زیاد داشتهام، اما این طور همراهی که با هم کتابی را شروع کنیم و از بهترین و بدترین قسمتهای آن با هم حرف بزنیم نداشتهام. کسی که حتی اگر کتابی که میخوانم را نخوانده است، بفهمد دارم در موردش چه میگویم و شریک شود در لذتِ کتابخوانیام.
بعضی وقتها که حظِ مطلب (یا فضاحتش) زیاد است و درجهٔ کیفوریتِ من (یا انتقادم) بالا میزند، در موردش توییت میکنم؛ گرچه شده به اندازهٔ یک عبارتِ مبهمِ ناتمام که کسی هم ازش سر در نیاورد. در آن لحظه، فقط به انتقالِ آن لذت فکر میکنم؛ هر چند مخاطبی نداشته باشد.
همین اشتیاقِ حرف زدن دربارهٔ کتاب… فرقی نمیکند کتابِ ادبی یا غیرادبی؛ درسی یا غیردرسی… همین اشتیاق بود که من را به فکر داشتنِ یک گنجینه در وبلاگم انداخت؛ اما به هر حال گنجینه محدودیت دارد و به قدر کافی نمیشود در موردِ زیباییهای یک کتاب یا یک کلام در آن نوشت یا به قدرِ کفایت غُر زد. هر چه باشد، یک گنجینهٔ بیاحساسِ کمظرفیتِ وبلاگی، نمیتواند جای دوست را بگیرد.



(4 رأی، میانگین: 4.00 امتیاز از 5)