نگارهٔ پنجاه و ششم
نگارهٔ سی و نهم
نگارهٔ بیست و ششم
نگارهٔ شانزدهم
نگارهٔ چهل و پنجم
* بهانه

تازه دانسته‌ام
دلم باز چرا
بی‌قرار تو بود؛
تأثیر عطر اردیبهشت، کم نیست.

* پیشواز
* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* صفحهٔ ۱۲۴

.

فقط چِک نیست که برگشت دارد، چَک هم برگشت دارد…

.

* صفحهٔ ۷۹
* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۵م, تیر ۱۳۹۰، تعداد بازدیدها: 400 نفر

    کربلا - آبان ۸۷

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (9 رأی، میانگین: 4.78 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: نگاره
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۹م, خرداد ۱۳۸۹، تعداد بازدیدها: 433 نفر

    از فکه برمی‌گشتیم. حاج حسین یکتا برایمان حرف می‌زد. ساده. حرف‌هایی که این سال‌ها دیگر از مُد افتاده بود. حرف‌های کهنه‌ی نابی که راحت هضم می‌شد. به دل می‌نشست. بچه‌ها آرام شده بودند. آرام و بی‌قرار!

    بعد از صحبت‌ها، چند دقیقه‌ای فرصت تفکر بود و نجوا. نجوا با شهدا و سید شهدا…

    آخرین شب سفر بود. پادگان میشداغ. صحبت قرعه‌کشی کربلا شده بود. کتابچه‌ای که یک صفحه‌ی آن فرم مخصوص شرکت در قرعه‌کشی بود، قبلا در اتوبوس‌ها توزیع شده بود.

    فرم را پر کرده بودیم. قبل از پیاده شدن، برگه‌اش را جدا کردم. باید جایی دم دست می‌گذاشتمش. قرآن جیبی‌ام را برداشتم. برگه را لای قرآن گذاشتم. قرآن را دو سال پیش از نجف گرفته بودم.

    وسایل را گذاشتیم در محل اسکان و راهی حسینیه شدیم. برای نماز و شام. بعد از نماز بساط قرعه‌کشی به راه شد. فرم مشخصات را  جاگذاشته بودم. با دو رفتم قرآن را از محل اسکان بیاورم. دم در، یکی از خدام خواهر مانعم شد. گفت الان وقت شام است. بعد از شام می‌توانید بروید اسکان. گفتم فرم قرعه‌کشی را جا گذاشته‌ام. گفت دیگر دیر شده است. فرم‌ها را جمع کرده‌ایم و داده‌ایم به آقایان. بعد گفت خودشان همه‌ی اسامی را دارند.

    دلم آرام نگرفت. لحظه‌ای تأمل کردم. خوش نداشتم خواهش و التماس کنم. خستگی خدام خوشرو و خوش‌برخورد را درک می‌کردم. برایش دردسر می‌شدم شاید.

    با لب و لوچه‌ی آویزان برگشتم. نشستم پیش نفیسه. گفتم نگذاشتند بروم. حاج حسین آمد. یکهو دلم لرزید. مضطرب و مستأصل به نفیسه نگاه کردم. از من بیشتر اضطراب داشت. گفت روی یک برگه اسمت را بنویس و نام کاروان را. بده بهشان.

    گفتم فکر نمی‌کنم قبول کنند. با دست‌پاچگی و به سرعت، از دور و بری‌هایش برگه‌ای گرفت و خودکاری. داد دستم. گفت تو حالا بنویس!

    نگاهش کردم. دستم لرزش داشت. اسمم را نوشتم و نام کاروان را. دادم دست نفیسه. بلند شد رفت جلو و داد به آقایانی که داشتند فرم‌ها را دسته‌بندی می‌کردند. یکی‌شان فرم را گرفت و نگاهی به آن یکی انداخت. چیزی گفت. نه معنی نگاهش را فهمیدم و نه کلامش را. کاغذ را گذاشت میان دسته‌ای از فرم‌ها.

    بعد معلوم شد که اسامی همه را از مسئولین کاروان‌ها گرفته‌اند تا همه در قرعه‌کشی سهیم باشند و اسم کسی جا نماند.

    چند سال بود شاهد مراسم این قرعه‌کشی بودم. التهابش زیاد بود. از هر کاروان نام یکی را به قرعه بیرون می‌آوردند. بعد، از بین آن‌ها باز قرعه‌کشی می‌کردند و یکی را انتخاب می‌کردند برای اهدای کمک هزینه‌ی سفر به کربلا.

    قرعه‌کشی شروع شد. یکی یکی اسامی اعلام می‌شد. وسط قرعه‌کشی حاج حسین اعلام کرد چون امشب شب آخر میشداغ است و شما آخرین گروهی هستید که آمده‌اید جنوب، و به خاطر اینکه امسال آقا آمدند فتح‌المبین و همه‌مان را خوشحال کردند، به جای اینکه یک نفر را بفرستیم کربلا، از هر کاروان یکی را می‌فرستیم.

    همه خوشحال شدیم. شانس رفتن بیشتر شده بود. حدود ۱۵ کاروان بودیم. حاج حسین بقیه‌ی اسامی را خواند. یک لحظه اسم خودم را از زبانش شنیدم. بُهتم زد.

    بچه‌های دور و برم با خوشحالی فریاد زدند. به نفیسه نگاه کردم. انگار اسم خودش درآمده باشد؛ بغلم کرد. بچه‌ها یکی یکی آمدند تبریک گفتند، روبوسی کردند و هنوز سفر نرفته التماس دعا گفتند…

    اوایل اردیبهشت، راهیان نور کمک هزینه را به حسابم واریز کرده بود. دوازدهم بود که فهمیدم. زنگ زدم به پدر. گفتم ثبت‌نامم کنید. گفت برای چه تاریخی؟ گفتم اگر پاییز بشود بهتر است؛ هوا ملایم‌تر است. بعد انگار تردید کرده باشم، گفتم حالا ببینید برای کی می‌شود. هر چه قسمت باشد.

    چند دقیقه بعد با خواهرم در چت صحبت می‌کردم. پرسید برای میلاد حضرت زهرا (س) می‌خواهی بروی کربلا؟ پرسیدم میلاد کی است؟ گفت ۱۳ خرداد. حرکتشان یازدهم است. اواخر روز میلاد احتمالا می‌رسید به نجف.

    در ذهنم گذشت روز میلادِ بانو در حرم علی(ع)؟ گفتم آره. خوب است. اسمم را بنویسید. خندید و گفت نوشته‌ایم. پدر تلفنی جا رزرو کرده است.

    مست شده بودم. شاید هم گیج. حتی به اندازه‌ی یک چله گرفتن هم وقت نداشتم. فقط خودم می‌دانستم آن قرعه‌کشی و این تاریخ سفر چه معنایی دارد. دعا می‌کردم که در ساعات روز میلاد، به نجف برسیم.

    حالا معلوم شده است تاریخ حرکت دهم است و کاروان یک روز قبل از میلاد به نجف می‌رسد، ان‌شاءالله. دلم دارد پر می‌زند برای مسجد کوفه و بین‌الحرمین…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (3 رأی، میانگین: 4.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: نوستالژی
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۵م, دی ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 128 نفر

    از چند روز پیش که علت اعمال زینب(س) را به «ولایت» پیوند دادی، دقیق شده‌ام توی رفتار عاشورائیان. راست می‌گویی. همه‌شان هر چه کرده‌اند، سنگ «ولایت» بوده که بر سینه زده‌اند. حالا درکش برایم راحت‌تر شده است. می‌توانم بفهمم چرا تشنگی حسین(ع) از تشنگی بچه‌ها مهم‌تر است. چرا کودکی خود را سپر بلای حسین(ع) می‌کند. چرا ام‌البنین پسرهایش را این‌گونه سفارش می‌کند. چرا بر عزای حسین(ع) بیش‌ از عزای فرزندان خود می‌گریند. و چرا حسین(ع) را از فرزندان خود دوست‌تر دارند…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (1 رأی، میانگین: 5.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: خیزش ِ نرم٬روح زندگی
    برچسب ها: , , , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۷م, آذر ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 270 نفر

    .
    این که در سفر کربلا تنها بودم، برای هم‌سفری‌ها و بعضی دوستان سؤال شده بود که چطور جرئت کردی تنها بروی عراق، یا خانواده‌ات چطور اجازه داده‌اند که تو تنهایی سفر کنی و از این دست سؤالات.

    از نظر خودم هم‌سفرشدن با یک کاروان، به معنی تنها سفر کردن نیست. ضمنا بدون همراه زیارت‌رفتن یک‌سری مزایا دارد که در سفرهای دو-سه‌نفری و بیشتر وجود ندارد. همین که آدم وقتش، و برنامه‌هایش دست خودش هست و دلش، کم چیزی نیست. از این‌ها گذشته گاهی شرایط سفر خانوادگی مهیا نمی‌شود، آدم باید تا کی بنشیند تا این شرایط مهیا شود؟ آن هم آدمی که از لحظه‌ی بعدش خبر ندارد و اصلا نمی‌داند آن روز موعود زنده است یا نه. اصلا اگر مقدر باشد اتفاقی بیفتد می‌افتد، چه تنها باشم و چه نباشم!

    اما نظر مادر و پدرم این است که «وقتی قسمتت شده و طلبیده شده‌ای، حتما خودشان هم هوایت را دارند. سپردیمت به خودشان.»

    اما انگار هیج‌کدام از این‌ها برای بعضی دوستان قابل هضم و قابل قبول نیست. هنوز توی فکر آن «اما»یی هستم که آن روز سرکلاس شنیدم. وقتی استاد بعد از سؤال از کربلا و آب‌وهوایش(!)، پرسید با کی رفته بودید و جواب شنید: «تنها»، تعجب کرد و گفت: «چطور؟!». برایش صحبت‌های مادر را نقل کردم که سپردیم دست خودشان و دیگر نگرانی نداشتیم و از این حرف‌ها. استاد گفت: «این‌ها درست؛ اما بالاخره یک کشور دیگر است و ...». «اما» را که گفت، تقریبا بقیه‌ی صحبت‌هایش را نشنیدم. هنوز مانده‌ام که اگر «این‌ها درست» است؛ آن «اما»ی بعدش مال چیست؟

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: روح زندگی٬من و تو و زندگی
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۷م, آبان ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 979 نفر

    در مورد اصل سفر کربلا، دیده‌ها و شنیده‌هایش چیز زیادی نمی‌شود گفت؛ باید رفت و دید و چشید… اما در مورد بعضی حواشی‌اش شاید بشود چند خطی نوشت.

    کربلا- حرم امام حسین (ع)

    کربلا، حرم امام حسین علیه‌السلام

    - چه چیز از این بهتر که روز شروع سفرت به کربلا، با نزول رحمت الهی،  با یک باران قشنگ، همراه شود؟!

    مرز ایران-عراق

    عراق، مرز شلمچه

    - وقتی حدود دو ماه پیش مقدمات زیارت کربلا برایم مهیا شد، یاد امام رضا(ع) افتادم و این بیت شعر: «پنجره فولاد رضا برات کربلا می‌ده». اما به جای زنده شدن خاطرات چند ماه پیشم در مشهد، همه‌اش تصویر آن شبِ چند سال پیش می‌آید توی ذهنم که همراه با هیئت رهپویان به زیارت امام رضا(ع) رفته بودیم و برخلاف همیشه، به‌جای دارالهدایه، مراسم کوتاه‌مان در صحن جمهوری برگزار شد.

    - چند ماه است که ناخواسته وقتی اسم کربلا می‌آید یاد شهدای رهپویان می‌افتم. در طول سفر یادشان زیاد همراهم بودم.

    کربلا، حرم مطهر امام حسین علیه‌السلام

    کربلا، حرم مطهر امام حسین علیه‌السلام

    - مشهور است که امام رضا(ع) را غریب‌الغربا می‌گویند. نمی‌خواهم بگویم غریب نیست؛ ولی این غربت در همه‌ی اهل بیت(ع) هست، در تک‌تک آنان؛ اما هر کدام به شکلی. توی نجف و کاظمین این غربت را می‌شد به شدت احساس کرد. شاید توی نجف بیشتر.

    نجف- حرم حضرت علی (ع)

    حرم امام علی علیه السلام

    اگر زائران ایرانی را از کل زائرین حرم مطهر امام علی(ع) کم می‌کردی، عدد زیادی باقی نمی‌ماند. البته نسبت زائران عرب در کاظمین بیشتر از نجف و در کربلا بیشتر از کاظمین بود. در تأیید غربت امامان نجف و کاظمین همین بس که در حرمشان، نماز جماعت برگزار نمی‌شود! البته در نجف روحانیون کاروان‌های ایرانی صفوف نماز را تشکیل می‌دادند؛ اما در کاظمین به علت کوتاه بودن زمان زیارت کاروان‌های ایرانی، حتی از این نماز جماعت ایرانیان هم خبری نیست.

    کاظمین، حرم مطهر امام جواد و امام هادی علیهماالسلام

    کاظمین، حرم مطهر امام موسی کاظم و امام جواد علیهماالسلام

    - مسجد کوفه عجیب جایی است. یک مسجد خیلی بزرگ، با مقام‌های مختلف و اعمال زیاد. در و دیوار مسجد کوفه بوی علی(ع) می‌دهد. حس غریبی است قدم زدن در مسجدی که جای‌جایش نام علی را به همراه دارد. محل قضاوت علی(ع)، معجزه‌ی علی‌(ع)، محراب علی‌(ع) و از همه‌اش زیباتر کنج خلوت و عبادت علی(ع) است. آنجا که علی‌(ع) با رب کعبه خلوت می‌کند، نماز می‌گزارد و دعا می‌خواند. عجیب حالی است وقتی در کنج عبادت علی(ع) می‌نشینی و مناجات او را در مسجد کوفه زمزمه می‌کنی. آدم به در و دیوار و زمین این مسجد غبطه می‌خورد.

    مسجد کوفه

    مسجد کوفه

    -در تمام لحظات این سفر، یک سؤال مُدام توی ذهنت چرخ می‌خورد: من کجا و اینجا کجا؟!

    - در شهرهای عراق، مردانی با لباس نظامی، فراوان می‌بینی. قدم به قدم ایست‌های بازرسی و تفتیش گذاشته‌اند. دقیقه به دقیقه انواع ماشین نظامی رد می‌شود. درست است که همه‌ی این تشکیلات برای حفظ امنیت زائرین و ساکنین است؛ اما از نظر روانی دیدن مداوم سربازان تفنگ به‌دست و ماشین‌های نظامی، تأثیر نامطلوبی روی آدم دارد. اینکه دائما حس کنی در یک کشور در حال جنگ قدم می‌زنی، آزاردهنده است.

    - مردم عراق، عموما از فرهنگ بهداشت پایینی برخوردارند. چهره‌ی نازیبای شهرهای عراق، فقط به خاطر عدم رسیدگی ارگان‌های دولتی نیست؛ قسمت عمده‌اش شاید به فرهنگ خود مردم عراق برمی‌گردد که آن‌قدرها که باید، به بهداشت فردی و جمعی اهمیت نمی‌دهند.

    - عقب‌ماندگی کشور عراق در بهداشت و عمران شهرهایش، میزان نسبتا خوبی است برای سنجش پیشرفت کشور تازه استقلال‌یافته‌ای مثل ایران.*

    - نائب‌الزیاره‌ی همه‌ی دوستان بودم.

    کربلا، حرم مطهر حضرت عباس علیه‌السلام

    کربلا، حرم مطهر حضرت عباس علیه‌السلام

    * در این‌جا دنبال تعریف سیاسی و علمی استقلال‌یافته نباشید. منظور من از استقلال در اینجا مستقل بودن از دخالت و نظر سایر دولت‌ها و کشورهاست و معتقدم ایران بعد از خروج شاه و سقوط سلطنت بود که مستقل شد، هرچند پیش از آن استقلال ارضی و این‌ها هم داشته است.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (1 رأی، میانگین: 1.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی
    برچسب ها: , , , ,