نگارهٔ نوزدهم
نگارهٔ بیست و هفتم
نگارهٔ دوم
نگارهٔ بیست و هشتم
نگارهٔ سی و هشتم
* بخر مرا!

برای مؤمن شدن به تو
معجزه نمی‌خواهم؛
دستی دراز کن!

* دار
* همین گونه خوب است
* نرمی
* صفحهٔ ۳۵۲

عفو و گذشت کنید؛
مگر دوست ندارید که خداوند گناهان شما را ببخشد؟!

.
وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا، أَلَا تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ؟ (نور: 22)

مشخصات کتاب:
* صفحهٔ ۲۵
* صفحهٔ ۲۰
* صفحهٔ ۲۳۳




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۰م, خرداد ۱۳۹۰، تعداد بازدیدها: 256 نفر

    مثل همهٔ بچه‌ها، عاشق نقاشی است. نقاشی‌های خودش هنوز خط‌خطی و ذهنی است. وایت‌برد را که جلویش می‌گذارم، ماژیک را می‌دهد دست خودم و می‌گوید: «یه محمدحسین بکش!»

    هر بار خودش را می‌کشم در حال انجام دادن یک کاری. نقاشی ِ اتفاقاتِ همان روز را بیشتر از بقیه دوست دارد؛ مثلاً محمدحسین را می‌کشم که شلنگ آب دستش است و دارد باغچه را آب می‌دهد. می‌گوید عمه‌کوثر را هم بکش که دارد شیر آب را می‌بندد!

    آن روز که رفته بودیم لب رودخانه و تیغ رفته بود توی پاش و به گریه افتاده بود، می‌گفت: «یه محمدحسین بکش که تیغ رفته تو پاش». محمدحسین را کشیده‌ام که دارد گریه می‌کند و مامان‌فاطمه کنارش نشسته. بعد که همه چیز به خیر و خوبی تمام می‌شود و تیغ از پایش در می‌آید، می‌گوید: «حالا گریهٔ محمدحسین رو پاک کن!»

    نقاشی کردنش که تمام می‌شود، یکی‌یکی هر چه را کشیده‌ایم پاک می‌کند و می‌گوید: «رفتند سر کار»؛ محمدحسین رفت سر کار، بابامهدی رفت سر کار، عمه‌کوثر رفت سر کار، ماشین ِ بابایی رفت سر کار، موز رفت سر کار، درخت رفت سر کار، متین رفت سر کار، مامان‌جون رفت سر کار، موتور عموهادی رفت سر کار، کفش رفت سر کار، خونه رفت سر کار،…

    خلاصه که آخرش همه‌مان می‌رویم سر کار!

    ۲۶ فروردین ۹۰

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (1 رأی، میانگین: 5.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی
    برچسب ها: , , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۵م, خرداد ۱۳۹۰، تعداد بازدیدها: 188 نفر

    فکر هر کسی بوده، شاهکار بوده. این «بچه‌های دیروز» من را هم که پای تلویزیون بند نمی‌شوم، پابند می‌کند.

    هر برنامه‌ای که پخش می‌شود، «ئه» من هم بلند می‌شود و همین‌طور که به یاد گذشته‌ها قند توی دلم آب می‌شود، دلم می‌سوزد به حال بچه‌های امروز که از دیدن این همه برنامه‌های خوشگل و ملموس‌تر و واقعی‌تر محروم شده‌اند.

    از حالا باید فکر سرگرمی بچه‌هایم باشم. این کارتون‌ها را از کجا می‌شود خرید؟

     

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (1 رأی، میانگین: 5.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲م, آبان ۱۳۸۹، تعداد بازدیدها: 232 نفر

    سیدمتینخاله‌اش را می‌شناسد. البته الان که هفت ماهه شده، دیگر خیلی‌ها را خوب می‌شناسد. اما خاله‌اش را یک جور دیگر می‌شناسد. وقتی می‌آید، از بالای پله‌ها صدایش می‌کنم: «متین» و بعد «سلام خاله»‌ای و احوالپرسی کودکانهٔ مختصری و او لبخندی می‌زند و بعد غنچه‌ٔ دهانش کم‌کم باز می‌شود و صدای ذوق‌زدگی ِ کودکانه‌اش، دل همه را آب می‌کند.

    یکی از لذت‌های وحشتناک دوست‌داشتنیِ همراه بودن با نوزاد، در «اولین»‌هایی است که تو به‌شان یاد می‌دهی. مثل اولین بار که پسردائی‌اش، محمدحسین، «سلام» را بعد از من تکرار کرد. یا وقتی که اولین بار، دور کعبه طوافش دادم؛ توی حجر اسماعیل، هر دو به نماز ایستادیم و او کودکانه رو به کعبه سجده می‌کرد و یحتمل حسابی ذوق ِ خدا را برانگیخته بود. اولین بار در آغوش من، خانهٔ خدا را لمس کرد، رکن یمانی را هم. و اولین بار، همانجا بود، توی همان طواف که دعای «ربنا آتنا فی‌الدنیا حسنه…» را آموخت.

    اولین بار که متین سعی کرد حرف میم ِ اول ِ «مامان» را ادا کند، چند روزی بود که به پشت می‌خواباندمش و با خنده و بازی، سه کلمهٔ «مامان»، «بابا» و «متین» را برایش تکرار می‌کردم. گاهی آهسته، گاهی بلند، گاهی بخش‌بخش، گاهی سریع… و او با چشم‌های مهربانش، خیره می‌شد به لب‌هایم. چشم‌های متین، عجیب مهربان‌اند.

    همین‌طور که خندهٔ شیرین ِ وقتِ بازی، روی لبش بود، به باز و بسته شدن لب‌هایم خیره می‌شد و گه‌گاه صورتم را که نزدیک صورتش می‌گرفتم، با انگشت‌هایش، باز و بسته شدن دهانم را لمس می‌کرد و همین که به اسم خودش می‌رسیدم، از همان ذوق‌های دل‌آب‌کن می‌کرد…

    تا بالاخره یک بار، بعد از تکرار‌های من، لب‌هایش را به هم نزدیک کرد تا چیزی شبیه «م» را تلفظ کند؛ و من حالا هر چه دربارهٔ لذت دیدن آن لحظه و شنیدن آن صدا برایتان بگویم، باور کنید که آب در هاون کوبیدن است.

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (1 رأی، میانگین: 5.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۹م, مهر ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 295 نفر

    سوار می‌شوم. روبروی در، سه تا دختر نشسته‌اند روی زمین و تکیه داده‌اند به در مترو. یادم می‌افتد به دو سال پیش که با راضیه سوار مترو شده بودیم. وقتی دیده بودم همه‌ی صندلی‌ها پر است، نشسته بودم روی زمین و بعد راضیه به شوخی زده بود بهم و زیر لب گفته بود: «پاشو؛ همه فهمیدن ما شهرستانی هستیم!»

    سه تا دختر نشسته‌اند روی زمین و تکیه داده‌اند به در مترو و کوله‌هایشان را گذاشته‌اند جلوی پاهای‌شان و با دست آن‌ها را بغل گرفته‌اند.

    پشت سرم، دو تا پسر بچه سوار مترو می‌شوند. دست یکی‌شان عروسک کوچک اسپایدرمن است و آن یکی نایلون مشکی بزرگی را دنبال خودش می‌کشد. هنوز در مترو بسته نشده است که شروع می‌کنند به تبلیغ اسپایدرمن‌شان. اولی اسپایدرمن ِ توی دستش را بی مقدمه پرتاب می‌کند سمت شیشه‌ی مترو. ناخواسته همه‌ی نگاه‌ها متوجه اسپایدرمن می‌شود. اسپایدرمن از آن بالا کله‌معلق می‌زند و می‌آید پایین. لبخند و تعجب می‌نشیند توی صورت زن‌ها.

    پسرک اسپایدرمن را برمی‌دارد و پرتابش می‌کند سمت سقف فلزی مترو.

    - مرد عنکبوتی. هم روی شیشه کار می‌کنه، هم به فلز می‌چسبه.

    اسپایدرمن چهار دست و پا می‌چسبد به سقف و بعد پاهایش را شل می‌کند و آرام از سقف کنده می‌شود. زن‌‌ها می‌خندند و آرام پچ‌پچ می‌کنند. زن میانسالی پسرک را صدا می‌کند و یک دانه از اسپایدرمن‌هایش را می‌خرد. پسرها می‌روند جلوتر و تبلیغ را از سر می‌گیرند. دخترهای دور و بر زن، همراه او می‌خندند و می‌گویند: «حالا امتحانش کن». زن اسپایدرمن را می‌زند به شیشه‌ی پشت سرش. اسپایدرمن، یک بار دست‌هایش را شل می‌کند و یک‌بار پاهایش را، و می‌آید پایین. زن‌ها می‌خندند.

    زن میانسال اسپایدرمن را توی دست می‌گیرد و با انگشتش، نوک دست و پاهای ژلاتینی اسپایدرمن را لمس می‌کند. پسرها دارند برمی‌گردند سمت عقب واگن. زن از پسرک می‌پرسد:

    - چقدر کار می‌کنه؟ یه‌ بار مصرفه؟

    پسرک همین‌طور که دارد پشت سر رفیقش به عقب واگن می‌رود، با هیجان ِ آغشته به بازیگوشی می‌گوید:

    - نه. یه بار مصرف نه؛ یه هفته کار می‌کنه… نه، یه هفته نه! …. اوووومممم؛ آره یه هفته.

    و آن‌هایی که مکالمه‌شان را شنیده‌اند، می‌خندند.

    می‌خندم؛ به پسرها نگاه می‌کنم و به اسپایدرمنی که دارد از شیشه‌ی مترو پایین می‌آید…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: رقص قلم٬من و تو و زندگی
    برچسب ها: , , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱م, خرداد ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 177 نفر

    .
    - مامان! بهم پول رو بده دیگه.
    مادر که دارد با دوستش حرف می‌زند، بی‌حوصله دست می‌کند توی کیف و یک اسکناس ۱۰ تومانی در می‌آورد و می‌دهد دست دخترش. دختر که انگار حالا میلیونر شده، چشمانش را گرد می‌کند و گوشه‌ی اسکناس را با دو انگشت، روبروی مادر می‌گیرد و با غرور می‌پرسد:
    - مامان! این چَنیه؟
    - دَهی.
    - وااای! دهی… دهی یعنی چقدر؟ زیاده یا کم؟
    مادر دوباره با بی‌حوصلگی صحبتش را با دوستش قطع می‌کند و می‌گوید:
    - زیاد.
    دختر که منتظر شنیدن این جواب بود، دوباره پول را بین دو دستش می‌گیرد و تکانش می‌دهد. به پول نگاه می‌کند و چند لحظه ساکت می‌شود. بعد دوباره با همان انرژی، از جایش بلند می‌شود، روبروی مادر می‌ایستد و می‌پرسد:
    - مامان! یعنی با این می‌شه از اون پلنگ صورتی بزرگا خرید؟
    و دستش را تا آنجا که می‌تواند از سرش بالاتر می‌برد.
    - آره، می‌شه.
    دختر توی اتوبوس بالا و پایین می‌پرد و می‌گوید:
    - آخ جوووون!
    مادر با کلافگی دستش را می‌گیرد و می‌نشاندش روی صندلی…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (2 رأی، میانگین: 3.00 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: رقص قلم٬من و تو و زندگی
    برچسب ها: ,