نگارهٔ چهل و هشتم
نگارهٔ سی و سوم
نگارهٔ چهارم
نگارهٔ سی و دوم
نگارهٔ نوزدهم
* پیشواز

هر روز به اسکله می‌روم
به استقبال صدای بوق کشتی‌ها
و به پیشواز هر آنکه
هیچ‌کس برای دیدنش نیامده

اسکله خالی که می‌شود از آدم‌ها
شاخه گل را به دست کسی می‌دهم
که کنار آب ایستاده
و کسی به استقبالش نیامده
و شاخه‌گلی را به سویم دراز کرده است

* طلوع
* کمی مهربان‌تر
* دوستت…
* صفحهٔ ۷۹

هر وقت دیدی برده‌اندت بالا و دارند بادت می‌کنند، بدان که روزگار از دست آویزان‌ت کرده است به قناره که پوست‌ت را بکند…

* صفحهٔ ۴۲
* صفحهٔ ۴۵
* صفحهٔ ۲۰۸




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۲م, دی ۱۳۸۷، تعداد بازدیدها: 193 نفر

    .
    گاهی وقت‌ها عجیب دلم می‌خواهد به قبل برگردم. به حس و حال کودکی. به وقت‌هایی که من کودک بودم، دوستانم کودک بودند، دغدغه‌هایمان کودکانه بود. برگردم به روزهایی که همه چیزمان همان‌طور بود که وانمود می‌کردیم. آزادانه می‌خندیدیم و راحت گریه می‌کردیم. مرز میان خنده‌ها و گریه‌هایمان به اندازه‌ی یک شکلات کوچک بود؛ می‌دادند می‌خندیدیم، نمی‌دادند گریه می‌کردیم.
    حرف‌هایمان را بی‌توجه به مصلحت و موقعیت و عواقبش می‌زدیم و در دل چیزی نداشتیم. هر چه به ذهنمان می‌رسید، بر لب‌هایمان جاری می‌شد.
    حالا می‌فهمم که چقدر مهم بود که کلماتمان یک معنا بیشتر نداشت تا دست‌مایه‌ی «اما» و «اگر»ها شود و مقدمه‌ی توبیخ و تشویق. الان که قبل از ادای کلمات باید آن‌قدر دقت کنم تا مبادا محملی شود برای برداشت‌های سوء و تعابیر نابجا، قدر سادگی آن روزها را می‌فهمم.
    این روزها دیگر کلمه‌ها یک معنا ندارند. هر کلمه‌ای که می‌گویی چند تا ایهام و ایجاز از کنارش بیرون می‌زند. حتی مفاهیم رنگ‌های ساده هم عوض شده است. شاید گل زرد هم دیگر زیبایی سابقش را از دست داده است…

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی٬نوستالژی
    برچسب ها: , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۲۹م, بهمن ۱۳۸۶، تعداد بازدیدها: 224 نفر

    *** زهرا یک سال و چند ماهشه. مادرش می‌گفت دیروز تازه فهمیده که همه‌ی آدما پا دارن! می‌گفت قبلا هم بهش پای آدما رو نشون داده بودم؛ اما انگار تازه دیروز، متوجه‌ی پای خاله و دایی‌هاش شده بوده و با ذوق و شوق پاشونو نشونم می‌داد و می‌گفت نگاه کن اینا هم پا دارن…

    خلاصه ذوق‌زده شده بود از کشف چیزی که هر روز جلو چشمش بوده و می‌دیده؛ یا بهتر بگم: جلو چشمش بوده و نمی‌دیده.

    انگار یه جورایی ما هم شبیه زهراییم. یه عالمه چیز دور و برمون هست که نمی‌بینیم‌شون و یه موقعی، با یه اتفاقی توجه‌مون جلب می‌شه و اون‌وقت، انگار که کشف‌شون کرده باشیم، ذوق‌زده می‌شیم… مثلا چی؟ مثلا نعمت‌های مادی و معنوی خدا.

    امروز زهرا توجه‌اش به چشم مادرش بود و داشت یه کشف جدید می‌کرد: همه‌ی آدما چشم دارن!

    گمونم ما هم روزی یه کشف جدید بکنیم کفایت کنه!

    *** شیخ رجبعلی خیاط می‌گفت: در گفتن لا اله الا الله راستگو باشید، اله چیزی است که دل انسان را برباید، هر چیزی که دل او را ربود، خدای اوست…

    افرءیت من اتخذ الهه هواه و اضله الله علی علم

    .:: آیا دیدی کسی را که هوس خود را خدای خود گرفته و خداوند او را با آگاهی (به عدم شایستگی‌اش نسبت به هدایت) گمراه ساخته است؟! (جاثیه/۲۳) ::.

    حالا اگه گفتین هر کدوم از ما چند تا خدا داریم؟!

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: روح زندگی٬من و تو و زندگی
    برچسب ها: , ,