.
گاهی وقتها عجیب دلم میخواهد به قبل برگردم. به حس و حال کودکی. به وقتهایی که من کودک بودم، دوستانم کودک بودند، دغدغههایمان کودکانه بود. برگردم به روزهایی که همه چیزمان همانطور بود که وانمود میکردیم. آزادانه میخندیدیم و راحت گریه میکردیم. مرز میان خندهها و گریههایمان به اندازهی یک شکلات کوچک بود؛ میدادند میخندیدیم، نمیدادند گریه میکردیم.
حرفهایمان را بیتوجه به مصلحت و موقعیت و عواقبش میزدیم و در دل چیزی نداشتیم. هر چه به ذهنمان میرسید، بر لبهایمان جاری میشد.
حالا میفهمم که چقدر مهم بود که کلماتمان یک معنا بیشتر نداشت تا دستمایهی «اما» و «اگر»ها شود و مقدمهی توبیخ و تشویق. الان که قبل از ادای کلمات باید آنقدر دقت کنم تا مبادا محملی شود برای برداشتهای سوء و تعابیر نابجا، قدر سادگی آن روزها را میفهمم.
این روزها دیگر کلمهها یک معنا ندارند. هر کلمهای که میگویی چند تا ایهام و ایجاز از کنارش بیرون میزند. حتی مفاهیم رنگهای ساده هم عوض شده است. شاید گل زرد هم دیگر زیبایی سابقش را از دست داده است…
*** زهرا یک سال و چند ماهشه. مادرش میگفت دیروز تازه فهمیده که همهی آدما پا دارن!
میگفت قبلا هم بهش پای آدما رو نشون داده بودم؛ اما انگار تازه دیروز، متوجهی پای خاله و داییهاش شده بوده و با ذوق و شوق پاشونو نشونم میداد و میگفت نگاه کن اینا هم پا دارن… ![]()
خلاصه ذوقزده شده بود از کشف چیزی که هر روز جلو چشمش بوده و میدیده؛ یا بهتر بگم: جلو چشمش بوده و نمیدیده.
انگار یه جورایی ما هم شبیه زهراییم. یه عالمه چیز دور و برمون هست که نمیبینیمشون و یه موقعی، با یه اتفاقی توجهمون جلب میشه و اونوقت، انگار که کشفشون کرده باشیم، ذوقزده میشیم… مثلا چی؟ مثلا نعمتهای مادی و معنوی خدا.
امروز زهرا توجهاش به چشم مادرش بود و داشت یه کشف جدید میکرد: همهی آدما چشم دارن!![]()
گمونم ما هم روزی یه کشف جدید بکنیم کفایت کنه!![]()
*** شیخ رجبعلی خیاط میگفت: در گفتن لا اله الا الله راستگو باشید، اله چیزی است که دل انسان را برباید، هر چیزی که دل او را ربود، خدای اوست…
افرءیت من اتخذ الهه هواه و اضله الله علی علم
.:: آیا دیدی کسی را که هوس خود را خدای خود گرفته و خداوند او را با آگاهی (به عدم شایستگیاش نسبت به هدایت) گمراه ساخته است؟! (جاثیه/۲۳) ::.
حالا اگه گفتین هر کدوم از ما چند تا خدا داریم؟!

