نگارهٔ سی و هفتم
نگارهٔ دوازدهم
نگارهٔ بیست و دوم
نگارهٔ سی و ششم
نگارهٔ بیست و سوم
* بخر مرا!

برای مؤمن شدن به تو
معجزه نمی‌خواهم؛
دستی دراز کن!

* دار
* همین گونه خوب است
* نرمی
* صفحهٔ ۳۵۲

عفو و گذشت کنید؛
مگر دوست ندارید که خداوند گناهان شما را ببخشد؟!

.
وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا، أَلَا تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ؟ (نور: 22)

مشخصات کتاب:
* صفحهٔ ۲۵
* صفحهٔ ۲۰
* صفحهٔ ۲۳۳




  • Powered by WebGozar

    PageRank Checking Icon

  • نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۹م, آبان ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 80 نفر

    این روزها هی تند و تند می‌گذرند و اصلا به این فکر نمی‌کنند که شاید یکی مثل من، هنوز کلی کار دارد که توی هوا مانده است. نه کارهایم انجام می‌شود و نه فکر کارهای نشده، دست از سرم برمی‌دارد.

    زندگی‌ام به طرز مسخره‌آمیزی ظاهر روتین به خودش گرفته است. مثل بچه‌های خوب و منظم، همه‌ی کلاس‌هایم را شرکت می‌کنم، همه‌ی جلساتم را درست سر وقت حاضر می‌شوم. برنامه‌ی خورد و خوراک و خوابم تنظیم است… بی‌اینکه در درونم ذره‌ای از این آرامش ظاهری روتین‌وار پیدا بشود. بی‌اینکه چیزی از کلاس‌ها یا دور و برم بفهمم. انگار افتاده باشم توی حبابی مست کننده که غیر از خودم، همه چیز را مبهم و تار می‌بینم. من‌ام و خودم و فکرهایی که می‌روند و می‌آیند.

    این روزها از آن وقت‌هایی است که دلم می‌خواهد همه چیز را همان‌طوری که هست بگذارم و بی‌خبر از همه، بروم. بروم یک جایی که با همه‌ی این جاهایی که تا به حال بوده‌ام فرق دارد. یک جایی که هیچ‌چیزش من را یاد هیچ کس و هیچ چیز و هیچ کاری نیندازد. بروم یک مدت گم‌گور بشوم. بعد دوباره دلم تنگ بشود و برگردم!

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (هنوز امتیازی داده نشده)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: من و تو و زندگی
    برچسب ها: , , ,
    نوشته شده توسط: کوثر، در تاریخ:۱۴م, تیر ۱۳۸۸، تعداد بازدیدها: 231 نفر

    .
    با خودش فکر می‌کند…

    وقتش رسیده که از اینجا بروی. از اینجا هم باید بروی. بروی یک جای جدید. تک و تنها. مدتی غربت و تنهایی را تحمل کنی. صبر کنی تا دوباره یکی‌یکی با آدم‌های دور و برت آشنا بشوی. یکی‌یکی جایگزین از دست رفته‌هاشان کنی.

    با خودش می‌گوید…

    تو می‌توانی بروی. حتی می‌توانی از بقیه بخواهی که بروند. می‌توانی زندگی‌ات را یک جای دیگر از سر بگیری. می‌توانی همه‌ی اثاثیه‌ات را دور بریزی و اثاثیه‌ی جدید جایگزینشان کنی؛ حتی از قبل هم بهتر. می‌توانی مدل موهایت را عوض کنی. طرز راه رفتن و حرف زدنت را، حتی خودت را هم عوض کنی. می‌توانی بروی گم‌گور بشوی و اصلا یکی دیگر را جای خودت بگذاری. بعد هم فکر کنی که دیگر اثری ازت باقی نمانده است.

    بعد راحت بروی کنار برکه‌ای بنشینی و دستت را زیر چانه‌ات بزنی و به آرامش آب مواج خیره شوی. یا صبر کنی تا کم‌کم خورشید از بالای سرت بگذرد و آسمان سرخ شود و بنشینی غروب را تماشا کنی.

    بعد چیزی نمی‌گذرد که دستت از زیر چانه‌ات می‌افتد. به مرز کج و معوج زمین و آسمان چشم می‌دوزی و پابه‌پای گم شدن خورشید، گذشته‌ات را مرور می‌کنی. خودت را به خاطر می‌آوری و دور ریختن اثاثیه‌ات را. گم‌گور شدن و عوض شدنت را.

    از جایت بلند می‌شوی. به زمین چشم می‌دوزی و کنار برکه قدم می‌زنی. تازه یادت آمده که نمی‌توانی از خودت خیلی هم دور بشوی. یادت آمده که اصلا باقی بودن یا نبودن اثرت دست خودت نیست. تو، خوب یا بد، همیشه یا مدتی، در خاطره‌ی آدم‌ها می‌مانی. اثرت آنجاست؛ در خاطره‌ها. یک جای دور از دسترس…

     

    1 امتیاز2 امتیاز3 امتیاز4 امتیاز5 امتیاز (3 رأی، میانگین: 2.33 امتیاز از 5)
    Loading ... Loading ...
    قرارگرفته در شاخۀ: رقص قلم٬من و تو و زندگی
    برچسب ها: , ,